تبلیغات
دیار عشق - مطالب ابر اشعار مذهبی

الگوی ما حضرت زهرا(س)ست.

شعر/هشتمین حجت خدا اینجاست

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:جمعه 22 شهریور 1392-10:34 ب.ظ

هشتمین حجت خدا اینجاست
قبله هفتمین رضا اینجاست
هر چه خواهى بخواه از این درگاه
منبع رحمت خدا اینجاست
بنگرى گر به دیده تحقیق
مظهر ذات كبریا اینجاست
به كجا میروى تو اى سائل
صاحب بخشش و عطا اینجاست
روى كن جانب امام رئوف
كه ملاذ شه و گدا اینجاست
آنكه بودى حریم اقدس او
عطر اگین كند فضا اینجاست
بهتر از روضه بهشت برین
روضه شاه دین رضا اینجاست
نور چشمان موسى جعفر
گل گلزار مرتضى اینجاست
گره افتاده ، اى كه در كارت
باش اگه گره گشا اینجاست
آنكه گیرد ز راه لطف و كرم
دست ما را در ان سرا اینجاست
كیمیاى سعادت ار طلبى
با خبرباش كیمیا اینجاست
آنكه در شدت مصائب بود
به رضاى خدا رضاى خدا رضا اینجاست
آنكه هر سائلى بدرگاهش
مینهد روى التجا اینجاست
آنكه گردون به خاك درگه او
قامتش میشود دو تا اینجاست
آنكه در هر بلا و غم گیرد
دست افتاده اى ز پا اینجاست
آنكه هر شیعه بهر غربت او
هست با چشم پر بكا اینجاست
آنكه هر روز اشك غم میریخت
بهر سلطان كربلا اینجاست


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر/آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-12:26 ب.ظ

آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود
داغ نهفته در جگرش بی شماره بود
در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش
عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود
شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش
این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود
طفلک تمام درد تنش را زیاد برد
حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود
با دست خسته معجر خود را کنار زد
حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود
زخم نهان به روسری اش را عیان نمود
انگار جای خالی یک گوشواره بود
دستش توان نداشت که سر را بغل کند
دستی که وقت خواب علی گاهواره بود
در لابه لای تاول پاهای کوچکش
هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود
ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد
دریای حرف های دلش بی کناره بود
کوچکترین یتیم خرابه شهید شد
اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود
              مصطفی متولی


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر/اذان باد بگوئید بر منارۀ آب

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-12:24 ب.ظ

اذان باد بگوئید بر منارۀ آب
اقامه كرده ام ایهام و استعاره آب
قنوت اشك بگیرید بر جنازه مشك
نماز موج بخوانید بر كنازه آب
به آب دادن یگ تشنه شك نباید كرد
درست نیست بگوئید استخاره آب
بگو رباب بگوید به جبرئیل  نسیم
تكان دهد ولی آرام گاهوارۀ آب
به غایتش نرسید و همیشه ناقص ماند
ببین چه زشت بود شكل بدقوارۀ آب
میان خاك به سر كردن و بخارشدن
نشسته بغضم و بسته است راه چارۀ آب 


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر/آه از آن روزی که غم در کربلا برپاستی

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-12:23 ب.ظ

آه از آن روزی که غم در کربلا برپاستی
هم زمین نینوا و روز عاشوراستی
 یکطرف اشرار کوفه وان دگر سلطان دین
بهر یک مظلوم و بیکس شورش و غوغاستی
 انقلابیون بکردند انجمن در کربلا
در سردین و حقیقت ؟ وه عجب دعواستی
خاندان هل اتی و عترت طه بدند
در کنار آب دریا ، لیک قحط ماستی
 شد یکایک یاور و یارش شهید
نک مصیبت بود اعظم محشر کبراستی
 نوبت میدان چو بر شهزادة اعظم رسید
در حریم کبریا فریاد واویلا ستی
آن جوانیکه ببودش مظهر ختم رسل
بر عقابش شد سوار و عازم هیجاستی
 در شجاعت وارث حیدر بد و شبه نبی
مرتضی صولت ولی چون مصطفاسیماستی
من نمیگویم که مادر داشته در کربلا
 حالت نزع روان گر بودیش پیداستی
بانوان و دختران اندر پیش مویه کنان
 از سرادق گشته بیرون محنت عظماستی
واعلیا وا حسینا لرزه بر افلاک زد
 داد از آن ساعت چه گویم یا چسان برپاستی
آمدش آن شیرزاده شیر دل بر کارزار
 گوئیا در جنگ خیبر چون علی باجاستی
معنی اسلام و ایمان مظهر ختم مآب
 شد معرف بر خودش با این میان گویاستی
من زخورشید امامت زهرة تابنده­ام
 باب من شیر خدا و مام من زهراستی
من گشودم بال و پر بر اوج همت می پرم
 هر که خواهد رزم سازم هر که زرم آراستی
من علّی بن حسینم پور شاه لافتی 
صاحب صمصام حیدر آنکه بی پرواستی
مرد و نامردی بباید پیش مردان آزمود
 پیش من آید هر آنکس بامنش همتاستی
کرد مهمیزی اشاره بر عقابش شد خرام 
جست خیزی کرد چون پرکار وهم داناستی
نقطه زد با نوک نیزه بر زمین پر کار وار
 دورزد آن نقطه را ، چون نارس داناستی
صولت و سهم و صلابت در قلوب دشمنان 
از چنین جولان میدان ظاهر و پیداستی
کسی نیارستی قدم بر کار زار وی 
نهد هر که از نام آوران پیر یا برناستی
پنجة مردانه بر شمشیر آتشبار زد 
چشم دشمن گوئیا بر صاعقه بیناستی
مرکب از راکب بماند و سرزتنها شد جدا
دستها بی جسم و پیکر بی سرو بی پاستی
راکب و و مرکب دو نیم و شد پیاده از نظام
 پهلوانان زهره چاک از وحشت و پرواستی
ضرب شست حیدری از زور بازو شد عیان
 آن سپاهیرا تو گفتی بیکران دریاستی
بر صفوف میمنه زد خویشتن را بیهراس
 الحذر از دشمنان بر گنبد میناسیت
زد بجان دشمن آتش خرمن هستی بسوخت
 دام مرگ افتاد هر کس خود زجا برخاستی
شد ز ترتیب و نظام آن لشگر سفیانیان
 گرچه خواهان جلال و عزت دنیاستی
از کمین ناگاه جسته منقذ بیداد گر 
گوئیا معنی بر آن شق القمر برخاستی
سروقدش خم شده آماج زخم تیر شد 
صورت گلنار وی چون سوسن و رعناستی
تیر باران کرد دشمن تیر بر حلقش نشست
 ارغوان از خون خود جسم و تن زیباستی
نوکرم من چون بدربار شه کرب و بلا  
ناجیانم مقصدم دنیا و هم عقباستی
علی اکبر ناجیان



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر/آنشب كه گل از دامن مهتاب مى ریخت

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-12:22 ب.ظ

آنشب كه گل از دامن مهتاب مى ریخت
شبنم به پاى نخل باور اب مى ریخت
آنشب كه غم اهنگ شادى ساز مى كرد
قفل اسارت را به گرمى باز مى كرد
آنشب كه ساقى بوسه بر پیمانه مى زد
گیسوى شب را بهر مستان شانه مى زد.
آنشب كه بهر باغ دل غم لاله مى كاشت
درنیستان نینوانى ناله مى كاشت
آنشب شفق دیوان فتح نور مى خواند
بهر فلق شعر شب عاشورا مى خواند
شهر مدینه طالب دیدار حق بود
چشم انتظار مطلع الفجر فلق بود
فطرس فراز آسمانها بال مى زد
فریاد ازادى و استقلال مى زد
كاى اهل عالم در دیار شور و شادى
زد خیمه روز پنجم ماه جمادى
دیوان خلقت را خدا زیب و فرى داد
ساقى كوثر را ز كوثر كوثرى داد
شیر خدا را داد خالق ماده شیرى
قامت قیامت دختر روشن ضمیرى
جبریل بر ختم رسل پیغام مى داد
پیغام از پیروزى اسلام مى داد
مى گفت یا احمد شكوه باور آمد
بهر حسینت سینه چاك سنگر آمد
بر خلق عالم نعمتى عظمى ست دختر
سوم گل و گلواژه زهراست دختر
دختر مگو چون همتى مردانه دارد
از ایه قالوا بلا پیمانه دارد
دختر مگو كه دختران را رهبر آمد
بى پرده گویم صبر را پیغمبر آمد
بر روى ما تا مهر رخشان در گشاید
رد بردبارى مثل او مادر نزآید
از صبر او دین خدا پاینده گردد
هر مرده اى از انفاس گرمش زنده گردد
ثابت قدم مانند او گیتى ندیده
زیرا خدا او را حسینى افریده
در روز عاشورا كه روز ازمون است
او فارغ التحصیل ان دارلفنون است
قنداقه اش را تا كه پیغمبر گرفتى
صد بوسه از رخساره او برگرفتى
در دست پیغمبر ز دیده اشك مى ریخت
كز اشك اواز چهره او رشك مى ریخت
در دست باب تاجدارش گریه مى كرد
گویى كه از هجرنگارش گریه مى كرد
با گریه اش صلح حسن را زنده كرد او
چون غنچه بر روى حسینش خنده كرد او
یعنى تو راجان برادر خواهر آمد
خواهر نه تنها یاور و همسنگر آمد



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر/آبی برای رفع عطش در گلو نریخت

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-12:21 ب.ظ

آبی برای رفع عطش در گلو نریخت
جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریخت
دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک
کاخ بلند همت خود را فرو نریخت
چون مهر خفت در دل خون شفق ولیک
اشکی به پیش دشمن خفاش خو نریخت
غیرت نگر که آب به کف کرد و همتش
اما به جام کام می از این صبو نریخت
چون رشته امید بریدش زآب گفت 
خاکی چومن کسی به سر آرزو نریخت
                                                                                                    
اکبر دخیلی(واجد)



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4