تبلیغات
دیار عشق - مطالب حکایت

الگوی ما حضرت زهرا(س)ست.

داستان اخلاقى معنوى‌

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:چهارشنبه 16 اسفند 1391-05:52 ب.ظ


 ١۵  مرداد  ١٣۶۶ : پرواز تا بى نهایت- عباس بابایى

اى كاش همه مثل او فكر مى‌كردیم. در یكى از روزها كه در منطقه ى عملیاتى بودیم، بعد از نماز صبح، جلوى آیینه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهایم كه تا حدى بلند بود. صداى خنده ى آهسته اى مرا به خود آورد. به طرف صدا برگشتم. شهید بابایى بود كه در كنار سوله دراز كشیده بود و به من نگاه مى‌كرد. رو به من كرد و گفت:« مى‌خواهى یكى از دلایل تراشیدن سرم را برایت بگویم؟» الآن یك ربع است كه جلوى آینه ایستاده اى و موهایت را چپ و راست مى‌كنى ، مى‌دانى زیر هر تار مویت یك شیطان خوابیده؟ غرور این موها، تو را جلوى آینه نگه داشته و فكر مى‌كنى خوش تیپ تر مى‌شوى ولى من سرم را با ماشین چهار تراشیده ام و یك قیافه ى معمولى به خود گرفته ام. قیافه ى معمولى هیچ وقت انسان را مغرور نمى كند.» شهادت مناسب ترین هدیه اى بود كه خدا به پاس زحماتش به او بخشید.« گوارایش باد»



نوع مطلب : حکایت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان حاج مؤمن و ملاقات او با یكى از مردان خدا در راه مشهد

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 14 اسفند 1391-04:48 ب.ظ

خیلی قشنگه نخونی ضرر کردی
دوستى داشتم از اهل شیراز بنام حاج مؤمن كه قریب پانزده سال است به رحمت ایزدى واصل شده است.بسیار مرد صافى ضمیر و روشن دل و با ایمان و تقوى بود،و این حقیر با او عقد اخوّت بسته بودم و از دعاهاى او و استشفاع از او امیدها دارم.

مى گفت:خدمت حضرت حجّة بن الحسن العسكرىّ عجّل الله فرجَه الشّریف مكرّر رسیده‌ام.و بسیارى از مطالب را نقل مى‌كرد و از بعضى هم إبا مى‌نمود.

از جمله مى‌گفت:یكى از ائمّهء جماعت شیراز روزى به من گفت:بیا با هم برویم به زیارت حضرت علىّ بن موسى الرّضا

علیه السّلام،و یك ماشین دربست اجاره كرد و چند نفر از تجّار در معیّت او بودند.حركت نموده به شهر قم رسیدیم و در آنجا یكى دو شب براى زیارت حضرت معصومه علیها السّلام توقّف كردیم.و براى من حالات عجیبى پیدا مى‌شد و ادراك بسیارى از حقائق را مى‌نمودم.یك روز عصر در صحن مطهّر آن حضرت به یك شخص بزرگى برخورد كردم و وعده‌هائى به من داد.

از جمله مى‌گفت:یكى از ائمّهء جماعت شیراز روزى به من گفت:بیا با هم برویم به زیارت حضرت علىّ بن موسى الرّضا 

حركت كردیم به طرف طهران و سپس به طرف مشهد مقدّس.از نیشابور كه گذشتیم دیدیم یك مردى به صورت عامى در كنار جادّه به طرف مشهد میرود و با او یك كوله پشتى بود كه با خود داشت.اهل ماشین گفتند این مرد را سوار كنیم ثواب دارد،ماشین هم جا داشت.

ماشین توقّف كرده چند نفر پیاده شدند و از جملهء آنان من بودم،و آن مرد را به درون ماشین دعوت كردیم.قبول نمى‌كرد،تا بالاخره پس از اصرار زیاد حاضر شد سوار شود به شرط آنكه پهلوى من بنشیند و هر چه بگوید من مخالفت نكنم.

سوار شد و پهلوى من نشست،و در تمام راه براى من صحبت میكرد و از بسیارى از وقایع خبر مى‌داد و حالات مرا یكایك تا آخر عمر گفت.و من از اندرزهاى او بسیار لذّت مى‌بردم و برخورد به چنین شخصى را از مواهب عَلیّهء پروردگار و ضیافت حضرت رضا علیه السّلام دانستم.تا كم كم رسیدیم به قدمگاه و به موضعى كه شاگرد شوفرها از مسافرین«گنبدنما»میگرفتند.

خود كه از شیراز آمده‌ایم و تا بحال سر یك سفره بودیم غذا بخورم.گفت:آنجا مرو! بیا با هم غذا بخوریم.من خجالت كشیدم كه دست از رفقاى شیرازى كه تا بحال مرتّباً با آنها غذا مى‌خوردیم بردارم و این باره ترك رفاقت نمایم،ولى چون ملتزم شده بودم كه از حرفهاى او سرپیچى نكنم لذا بناچار موافقت نموده،با آن مرد در گوشه‌اى رفتیم و نشستیم.

همه پیاده شدیم.موقع غذا بود،من خواستم بروم و با رفقاى‌ 

از خرجین خود دستمالى بیرون آورد،باز كرده گویا نان تازه در آن بود با كشمش سبز كه در آن دستمال بود،شروع به خوردن كردیم و سیر شدیم؛بسیار لذّت بخش و گوارا بود.

در اینحال گفت:حالا اگر مى‌خواهى به رفقاى خود سرى بزنى و تفقّدى بنمائى عیب ندارد.من برخاستم و به سراغ آنها رفتم و دیدم در كاسه‌اى كه مشتركاً از آن مى‌خورند خون است و كثافات،و اینها لقمه بر میدارند و مى‌خورند و دست و دهان آنها نیز آلوده شده و خود اصلاً نمى‌دانند چه مى‌كنند؛و با چه مزه‌اى غذا مى‌خورند.هیچ نگفتم،چون مأمور به سكوت در همهء احوال بودم.

به نزد آن مرد بازگشتم.گفت:بنشین،دیدى رفقایت چه مى‌خوردند؟تو هم از شیراز تا اینجا غذایت از همین چیزها بود و نمى‌دانستى؛غذاى حرام و مشتبه چنین است.از غذاهاى قهوه خانه‌ها مخور؛غذاى بازار كراهت دارد.

گفتم:إن شاء الله تعالى،پناه مى‌برم به خدا.

گفت:حاج مؤمن ! وقت مرگ من رسیده،من از این تپّه مى‌روم‌بالا و آنجا مى‌میرم.این دستمال بسته را بگیر،در آن پول است،صرف غسل و كفن و دفن من كن.و هر جا را كه آقاى سیّد هاشم صلاح بداند همانجا دفن كنید.(آقاى سیّد هاشم همان امام جماعت شیرازى بود كه در معیّت او به مشهد آمده بودند.)

گفت:حاج مؤمن ! وقت مرگ من رسیده،من از این تپّه مى‌روم‌ 

گفتم:اى واى ! تو مى‌خواهى بمیرى؟! گفت:ساكت باش ! من مى‌میرم و این را به كسى مگو.

سپس رو به مرقد مطهّر حضرت ایستاد و سلام عرض كرد و گریهء بسیار كرد و گفت:تا اینجا به پابوس آمدم ولى سعادت بیش از این نبود كه به كنار مرقد مطهّرت مشرّف شوم.

از تپّه بالا رفت و من حیرت زده و مدهوش بودم،گوئى زنجیر فكر و اختیار از كفم بیرون رفته بود.

به بالاى تپّه رفتم،دیدم به پشت خوابیده و پا رو به قبله دراز كرده و با لبخند جان داده است؛گوئى هزار سال است كه مرده است.

از تپّه پائین آمدم و به سراغ حضرت آقا سیّد هاشم و سائر رفقا رفتم و داستان را گفتم.خیلى تأسّف خوردند و از من مؤاخذه كردند چرا به ما نگفتى و از این وقایع ما را مطّلع ننمودى؟

گفتم:خودش دستور داده بود،و اگر مى‌دانستم كه بعد از مردنش نیز راضى نیست،حالا هم نمى‌گفتم.

حضرت آقا مى‌فرمود:حقّاً این مرد یكى از اولیاى خدا بود كه خدا شرف صحبتش را نصیب تو كرد،و باید جنازه‌اش به احترام دفن شود.

رانندهء ماشین و شاگرد و حضرت آقا و سائر همراهان همه تأسّف خوردند،و همه با هم به بالاى تپّه آمدیم و جنازهء او را پائین آورده و در داخل ماشین قرار دادیم و به سمت مشهد رهسپار شدیم.

وارد مشهد مقدّس شدیم.حضرت آقا یكسره به نزد یكى از علماى آنجا رفت و او را از این واقعه مطّلع كرد.او با جماعت بسیارى آمدند براى تجهیز و تكفین؛غسل داده و كفن نموده و بر او نماز خواندند و در گوشه‌اى از صحن مطهّر دفن كردند،و من مخارج را از دستمال مى‌دادم.چون از دفن فارغ شدیم،پول دستمال نیز تمام شد نه یك شاهى كم و نه زیاد،و مجموع پول آن دستمال دوازده تومان بود.



نوع مطلب : حکایت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایتی از مرحوم حاج شیخ حسنعلى اصفهانى قدس سره

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 23 بهمن 1391-04:22 ب.ظ

مرحوم سیدابوالقاسم هندى نقل كرد كه : در خدمت حاج شیخ حسنعلى به كوه معجونى از كوهپایه هاى مشهد رفته بودیم . در آن هنگام مردى یاغى به نام محمد قوش آبادى كه موجب ناامنى آن نواحى گردیده بود از كناره كوه پدیدار شد و اخطار كرد كه : اگر حركت كنید، كشته خواهید شد. مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو دارى ؟ عرض كردم : آرى . دست مرا گرفتند و گفتند: چشم خود را ببند. پس از چند ثانیه كه بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم ، فرمودند: باز كن ، چون چشم گشودم ، دیدم كه نزدیك دروازه شهریم .
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم ، كاسه بزرگى پر از گیاه ، در كنار اطاق بود. از من پرسیدند: در این كاسه چیست ؟ عرض كردم : نمى دانم و در جواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهار بى اطلاعى كردم . آنگاه فرمود: قضیه صبح را با كسى در میان نگذاشتى ؟ گفتم : خیر فرمودند: خوبست تو زبان را در اختیار دارى ، بدان كه تا من زنده ام ، از آن ماجرا سخنى مگو وگرنه موجب مرگ خود خواهى شد.


نوع مطلب : حکایت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()