الگوی ما حضرت زهرا(س)ست.

حسین (علیه السلام) در دیدگاه مردم كوفه

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:شنبه 20 آبان 1391-07:30 ب.ظ

اگر فشار حكومت ابن زیاد و تهدیدها و شكنجه هایش نبود، خود مردم كوفه هرگز تمایلى به جنگ با ابى عبدالله (علیه السلام) را نداشتند، بلكه آثار كراهت و ناخرسندى از چهره آنها مشهود بود، زیرا وى را فرزند رسول خدا، و سرور جوانان بهشت میدانستند و هنوز سخنان و تعریفهاى پیغمبر و پدرش امیرالمؤمنین على را در مورد او و برادرش امام مجتبى (علیه السلام) فراموش نكرده بودند و هنوز یادشان بود كه به خاطر انفاس قدیسه و نور باطن او بود كه وى به دستور پدرش امیرالمؤمنین و تقاضاى مردم، دعاى باران كرد و كوفه از قحطى و خشكسالى نجات یافت و هنوز فراموش نكرده بودند در روز صفین كه شریعه فرات بدست امیرالمؤمنین و یارانش بود چگونه بر مخالفین خود احسان و بخشش كرد و آنها را از عطش كشنده، نجات داد. مردم كوفه هنوز محبت ابى عبدالله را به حر و هزار نفر لشكریانش در آن بیابان خشك و سوزان مانده بودند كه همه آنها را سیراب كرد و به اسبانشان نیز آب داد و بر بدنهایشان نیز آب ریختند تا خنك شوند، را به یكدیگر بازگو مى‏كردند و در جلسات خود از آن یاد مى‏كردند.

با توجه به آنچه ذكر شد اگر غلبه هوى و هوس و طغیان و ضعف نفس و فشارهاى وارده نبود چه كسى حاضر است با حسین مقاتله و محاربه نماید؟ و به همین دلیل بسیارى از افرادى كه با زور آنان را به كربلا آورده بودند در فرصتهاى مناسبى كه پیدا مى‏كردند در ارودگاهها و پادگانها جز افراد قلیلى باقى نمانده بودند. هنگامى كه ابن زیاد از این حركت اطلاع پیدا كرد، سوید بن عبدالرحمن منقرى را با تعدادى نیرو مأموریت داد تا در تمام بخشها و محله‏ها و كوى و برزن كوفه و دیگر اماكن بگردند و اعلان بسیج عمومى دهند، اعلان كنند همه باید از كوفه بیرون رفته و به جنگ با حسین (علیه السلام) بپردازند و اگر كسى را دیدند كه تخلف كرده‏است او را دستگیر نموده نزد او ببرند. مردى از اهل شام را كه جهت اخذ میراث خود به آن شهر آمده بود دستگیر كردند و به نزد ابن زیاد بردند، دستور داد بلافاصله گردنش را با شمشیر زدند. مردم كه اینگونه فشار و تهدید را از او دیدند دیگر كسى جرأت نكرد در شهر بماند، همه بسیج شدند و شهر یكسره خالى شد.(1)

نیروهاى مجهز

در مورد آمار نیروهاى بیسج شده از طرف ابن زیاد نوشته‏اند: شمر با چهار هزار نفر، یزید بن ركاب با دو هزار نفر، حصین بن نمیر تمیمى با چهار هزار نفر، شبث بن ربعى با هزار نفر، كعب بن طلحه با سه هزار نفر، حجار بن أبجر با هزار نفر، مضایر بن رهینه با سه هزار نفر، نصر به حرشه با دو هزار نفر.(2) در نتیجه تا روز هفتم محرم براى عمر سعد بیست هزار نفر نیرو جمع آورى شد(3) و پیوسته ابن زیاد نیرو اعزام مى‏كرد تا بالغ بر سى هزار نفر شد.

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است: حسین (علیه السلام) هنگام شهادت برادرش امام مجتبى (علیه السلام) به عیادت وى رفت، وقتى كه وضع برادر را دید بر او گریست، امام مجتبى از او پرسید: براى چه گریه مى‏كنى؟ ما یبكیك یا أبا عبدالله؟ امام حسین گفت: به خاطر زهرى كه به تو داده‏اند مى‏گریم. امام مجتبى (علیه السلام) گفت: زهرى كه به من داده‏اند تنها اثرى كه دارد فقط مرا مى‏كشد ولى هیچ كس مانند تو نبوده و نخواهد بود. ولكن لا یوم كیومك یا أبا عبدالله. زیرا سى هزار نفر از امت جدمان محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) كه همه ادعاى مسلمانى دارند دست بدست یكدیگر میدهند تا خون تو را بریزند و از تو هتك حرمت كنند و زنان و فرزندانت را به اسیرى ببرند، و اموالت را غارت نمایند، در این هنگام لعن و نفرین بر بنى امیه روا گردد و از آسمان خون و خاكستر فرو ریزد و همه موجودات حتى جانوران بیابان و ماهیان دریا بر مظلومیت تو اشك مى‏ریزند.(4)

ابن زیاد نامه‏اى براى عمر سعد نوشت كه این مطلب در آن بود من از نظر نیرو و سرباز تو را در مضیقه قرار ندادم، مواظب باش كه مامورین مربوطه پیوسته در هر صبح و شب كارهاى تو را به من گزارش كنند. (انى لم اجعل لك عله فى كثره الخیل و الرجال، فانظر لا تمسى ولا تصبح الا و خبرك عندى غدوده و عشیه). و پس از آن، روز هفتم محرم وى را وادار به شروع جنگ كرد.

شریعه فرات‏

عمر سعد به لشكر خود دستور داد اطراف شریعه فرات را بگیرند و نگذارند كسى قطره‏اى آب براى حسین بن على (علیه السلام) ببرد. پس از آن آب در خیام حرم پیدا نمى‏شد و كسى نمى‏توانست از فرات آب بردارد تا آنجا كه عطش، اهل حرم را بى تاب كرد. آنگاه ابى عبدالله (علیه السلام) بیلچه‏اى را برداشت و نوزده گام پشت خیمه بانوان به طرف قبله را در نوردید آنجا را حفر كرد چشمه‏اى با آب بسیار شیرین ظاهر شد، همه از آن آب آشامیدند، و سپس آب آن فرو رفت و آثارش نامرئى شد.

ابن زیاد نامه‏اى براى سعد فرستاد و در آن نوشت: به من خبر رسیده است كه حسین چاه حفر كرده و از این طریق براى خود و یارانش آب تهیه نموده است، باید كاملاً مواظب باشى به مجردى كه نامه من بتو رسید او را از حفر چاه منع كن و تا آنجا كه مى‏توانى و در قدرت و توان تو مى‏باشد از هر جهت حسین را در تنگنا و تضییقات قرار بده.(5)

عمر سعد نیز به مجرد دریافت نامه، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار مامور شریعه فرات گرداند و این دستور سه روز قبل از شهادت ابى عبدالله (علیه السلام)(6) بود.


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در جواب نامه ابن زیاد

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:جمعه 19 آبان 1391-11:26 ق.ظ

حر طى نامه‏ اى به ابن زیاد گزارش رسیدن امام حسین (علیه السلام) را به كربلا به او رساند. بدنبال آن ابن زیاد این نامه را به ابى عبدالله (علیه السلام) نوشت: اما بعد، اى حسین! من از ورودت به كربلا با خبر شدم امیرالمؤمنین یزید نامه‏ اى به من نوشته و در آن دستور داده است: سر بر بالینى نگذارم و شكم از غذائى سیر نكنم مگر اینكه تو را به قتل برسانم، یا اینكه تسلیم فرمان من و حكومت یزید گردى! والسلام.

امام چون نامه ابن زیاد را خواند آنرا به دور افكند و فرمود: لا افلح قوم اشتروا مرضاه المخلوق بسخط الخالق. رستگار مباد! ملتى كه خشنودى مخلوق را بر خشم و ناخشنودى خالق مقدم بدارد.

فرستاده ابن زیاده مطالبه جواب كرد، امام (علیه السلام) فرمود: ما له عندى جواب لانه حقت علیه كلمه العذاب. ابن زیاد نزد ما جوابى ندارد زیرا عذاب خدا بر او واجب و استوار شده است.

وقتى كه نامه رسان ابن زیاد برگشت و عكس العمل ابى عبدالله (علیه السلام) را به او گفت: بیش از اندازه خشمناك شد(1) و به عمر بن سعد كه ابلاغ ولایت رى داده و در رأس لشكر چهار هزار نفرى مأمور حمام أعین بود و مى‏بایست بسوى دستبى(2) برود و با دیلمیان كه به آنجا یورش برده بودند بجنگد دستور داد باید برگردد و به سوى كربلا برود، ابن سعد درخواست كرد او را از این ماموریت معاف دارد، ابن زیاد نیز به ظاهر موافقت كرد اما به شرطى كه حكم ولایت رى را كه به او ابلاغ كرده است پس بدهد. عمر كه با این شرط روبرو شد آن شب را مهلت خواست در این مورد فكر كند، پس از آن با هر كس مشورت كرد همه او را از جنگ با حسین بن على (علیه السلام) نهى كردند، و پسر خواهرش همزه بن مغیره بن شعبه به او گفت: تو را به خدا در اینكار دخالت مكن كه به معصیت خدا و قطع رحم، دچار خواهى شد، به خدا قسم اگر همه دنیا و حكومت آن مال تو باشد و آن را از تو بگیرند براى تو بهتر است از اینكه آلوده به خون پسر پیغمبر بشوى.

در هر صورت ابن زیاد با درخواست مهلت عمر سعد موافقت كرد، و عمر آن شب را تا بامداد سر به جیب فكر فرو برده بود كه چه كند؟ و گاهى با خود زمزمه مى‏كرد:

أ اترك ملك الرى و الرى رغبتى
أم ارجع مذموماً بقتل الحسین
و فى قتله النار التى لیس دونها
حجاب و ملك الرى قره عینى

هنگام صبح زود نزد ابن زیاد آمد و گفت: چون مرا والى رى گردانى و همه از آن آگاه شده‏اند مرا به همان سمت ابقاء فرما و به سوى حسین كسى را برگزین كه حتى من نیز در جنگ از آن بى نیاز نمى‏باشم یعنى از نیروهاى خود من هم باشد مانعى ندارد و براى این كار چند نفر از سران و اشراف كوفه را نام برد.

ابن زیاد گفت: من نخواستم در این مورد از تو نظر خواهى كنم، تو اگر آماده‏اى براى اینكار با نیروهاى موجود حركت كن وگرنه فرمان حكومت رى را كه به تو داده‏ایم بما برگردان! پسر سعد كه قاطعیت و یك دندگى ابن زیاد را مشاهده كرد و گفت: من رونده‏ام. (انى سائر). آنگاه پسر سعد با چهار هزار نیرو به كربلا آمد و به لشكر حر پیوست‏(3) و به عرزه بن قیس احمسى گفت: از حسین بپرس به چه منظور در اینجا آمده است؟ عرزه بن قیس كه خود از دعوت كنندگان و نامه نویسان به امام بود شرم كرد این مأموریت را انجام دهد، به هر كدام از رؤسا و بزرگان قوم كه همراه او بودند این مأموریت را محول كرد همه به همین عذر متعذر مى‏شدند.

كثیر بن عبدالله شعبى كه مردى سفاك و خون آشام و بى حیا بود بپاخاست و گفت: من نزد او خواهم رفت و اگر بخواهى سرش را هم برایت مى‏آورم.

پسر سعد گفت: نه، فقط بپرس به چه منظور به این سرزمین آمده است؟ كثیر كه به طرف ابى عبدالله مى‏آمد، ابو ثمامه صائدى او را شناخت و جلو او را گرفت و گفت: شمشیرت را تحویل بده و خودت بى سلاح نزد ابى عبدالله برو. او سلاح خود را تحویل نداد و چون هر دو بر حرف خود پافشارى مى‏كردند لذا كثیر بدون اینكه بتواند نزد ابى عبدالله برود بازگشت.

بعد از آن پسر سعد، قره بن قیس حنظلى را خواست تا سوال بالا را از حسین بپرسد. وقتى كه قره مأموریت پسر سعد را انجام داد امام (علیه السلام) در جواب او فرمود: مردم شهر شما براى من دعوتنامه‏ها نوشتند كه نزد ما بیا، هم اكنون اگر از دعوت خود برگشته‏اند، من نیز به جاى خود برمى‏گردم. ان اهل مصر كم كتبوا الى ان اقدم علینا، فاما اذا كرهتمونى انصرفت عنكم.

قره بن قیس برگشت و پاسخ امام را به پسر سعد رساند: پسر سعد طى نامه‏اى جواب امام را به ابن زیاد نوشت. وى به پسر سعد جواب داد: امام بعد، بیعت با یزید را بر حسین عرضه كن، اگر بیعت كرد، نظر بعدى خود را خواهیم داد.(4)



نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

كربلا: آخرین و نوزدهمین منزلگاه كاروان نور

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1391-11:39 ق.ظ

ابى عبدالله (علیه السلام) روز دوم محرم سال 61 هجرى وارد كربلا گردید پس از توقف كوتاهى فرزندان و برادران و افراد خاندان خود را جمع كرد و با نگاهى به آنان همراه با گریه این سخنرانى را ایراد فرمود:

اللهم انا عتره نبیك محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) قد أخرجنا و طردنا وازعجنا عن حرم جدناً، و تعدت بنو امیه علینا، اللهم فخذ لنا بحقناً، وانصرنا على القوم الظالمین. خداوندا ما اولاد محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) پیغمبر توایم، ما را از حرم جدمان بیرون و آواره و بى خانمان كردند، خداوندا بنى امیه بر ما ستم و تعدى كردند، حق ما را از آنها بگیر و ما را بر ستمكاران نصرت عنایت فرما.

آنگاه خطاب - اصحاب كرد و فرمود: الناس عبید الدنیا، والدین لعق على السنتهم، یحوطونه ما درت معائشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون. مردم بردگان دنیایند، و دین لقلقه زبانشان مى‏باشد تا جائى از آن حمایت مى‏كنند كه وسایل زندگى را بسویشان سرازیر كند، ولى آنگاه كه در بوته آزمایش قرار گیرند دینداران كم خواهند بود.(1)

آنگاه حمد و ثناى پروردگار را بجا آورد و بر محمد و آل او درود فرستاد و این خطبه را ایراد فرمود:

اولین خطبه امام (علیه السلام) پس از ورود به كربلا:

اما بعد، فقد نزل بنا من ایمر ما قد ترون، و ان الدنیا تغیرت و تنكرت، و أدبر معروفها و لم یبق الاصبابه كصبابه الاناء و حسین عیش كالمرعى الوبیل ألا ثرون الى الحق لا یعمل به و الا الباطل لا یتنهاى عنه، لیرغب المومن فى لقاء الله محقا، فانى لا ارى الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین الا برما.

اما بعد، براى ما مسئله‏اى پیش آمده است كه مى‏بینید، اوضاع دنیا دگرگون شده. زشتیهایش آشكار و خوبیها و فضیلتهایش از میان ما رخت بربسته‏اند. از فضائل و ارزشها چیزى باقى نمانده مگر اندكى مانند قطره ته مانده از ظرف آب، زندگى بر مردم سخت و ننگین شده مانند چراگاه سنگلاخ و دشوارى كه علف در آن نمى‏روید، مگر خودتان نمى‏بینید كه حق طرفدار ندارد و كسى به آن عمل نمى‏كند؟ و مگر نمى‏بینید كسى از باطل روى گردان نیست؟ (در چنین شرائط ذلت بار) شخص مومن باید آرزوى مرگ نماید و با فداكارى به لقاء الله بشتابد كه من در چنین محیط ننگینى، مرگ را جز شهادت و خوشبختى چیزى نمیدانم، و زندگى با ستمكاران را جز زجر و رنج چیزى نمى‏شمارم.(2)

نافع بن هلال نیز پس از آنان گفت: یابن رسول الله! تو خودت خوب میدانى كه جدت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) آخر نتوانست شربت محبت خود را به همه مردم بچشاند، و نتوانست آنطور كه دوست داشت مردم را به رسالت خود متوجه كند، زیرا برخى از آنها با پیغمبر منافقانه برخورد مى‏كردند، در ظاهر به او وعده نصرت و پایدارى میدادند و در دلها قصد خیانت و فریب داشتند به ظاهر برخوردى شیرینتر از عسل با او داشتند و در باطن مخالفت تلختر از حنظل، عمل مى‏كردند، پیوسته بر همین روال عمل مى‏كردند تا اینكه خداوند او را به سوى خود قبض نمود.

و پدرت على (علیه السلام) نیز مانند پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بود، گروهى وعده نصرت و یارى دادند و در ركاب او با ناكثین و فاسطین و ما رقین جنگیدند تا او نیز عمرش سرآمد و به رحمت و رضوان خدا وصل شد. و امروز تو در میان ما، همانند آنهایى، هر كس پیمان خود را بشكند و یا بیعت خود را بردارد جز به خودش زیانى وارد نخواهد آورد، و خدواند از او بى نیاز خواهد بود، راه تو راه هدایت و سعادت است، به هر سوى كه مى‏خواهى ما را ببر، (مشرقا ان شئت أو مغربا)، به خدا قسم ما از مقدرات الهى ترس نداریم و مادام كه بر این عقیده و بینش هستیم از مرگ هم نمى‏هراسیم، با دوستان تو دوستى و با دشمنانت دشمنى مى‏كنیم. (نوالى من والاك و نعادى من عاداك).(3)

ابو عبدالله (علیه السلام) منطقه‏اى را كه هم اكنون قبر شریفش در آن قرار دارد از مردم نینوى و غاضریه به مبلغ شصت هزار درهم خرید و مبلغى هم به ایشان هبه فرمود و شرط كرد زائرین قبرش را، به زیارتش راهنمایى كنند و از آنها سه روز ضیافت نمایند، و مساحت حرم ابى عبدالله (علیه السلام) كه آنرا خریدارى كرد چهار مایل در چهار مایل بود، آنجا سرزمین بى بركتى است كه استفاده از آن بر فرزندان و دوستانش حلال، و بر مخالفین و غیر دوستانش، حرام است. در روایتى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است كه حضرت صادق فرمود: انهم لم یفوا بالشرط فروشندگان به این شرط عمل نكردند.(4)

هنگامى كه به كربلا وارد شد نامه‏اى به محمد بن حنفیه و جمعى دیگر از بنى هاشم نوشت و مضمونش این بود:

اما بعد، فكأن الدنیا لم تكن، و كان الاخره لم تزل، والسلام.(5)


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قرى طف:هیجدهمین منزل كاروان نور

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1391-06:46 ب.ظ

قرى طف:(1)

هنوز در قصر بنى مقاتل بودند كه در اواخر شب امام (علیه السلام) دستور داد ظرفها را آب كنند و آماده حركت باشند، همچنان كه در دل شب به راه خود ادامه میدادند ناگهان صداى امام بلند شد كه مكرر مى‏گفت: انا الله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین. على اكبر فرزندش علت استرجاع و گفتن انا لله را پرسید، حضرت در جواب فرزندش گفت: سرم را به زین اسب گذاشته بودم كه چرت مختصرى به من روى آورد، در آن حال سوارى را دیدم كه مى‏گفت: (القوم یسیرون والمنا یا تسرى الیهم). این كاروان كه در این هنگام شب در حركت است، مرگ نیز در تعقیب آنهاست، بر من معلوم شد كه او خبر مرگ ما را میدهد.

على اكبر (علیه السلام) عرض كرد: خداوند براى شما بدى پیش نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟ (لا اراك الله سوء السنا على الحق)؟

امام (علیه السلام) فرمود: بلى به خدا سوگند، خدایى كه مرجع همه بندگان بسوى اوست، ما بر حقیم.

على اكبر گفت: بنابراین اگر باید در راه حق بمیریم از مرگ ترسى نداریم. (اذن لا نبالى ان نموت محقین).

امام براى او دعاى خیر كرد و فرمود: خداوند براى تو بهترین پاداش پدر و فرزندى را عنایت فرماید. جزاك الله من ولد خیر ما جزى ولدا عن والده.(2)

حسین (علیه السلام) پیوسته به راه خود ادامه داد تا اینكه پس از نماز صبح به نینوى(3) رسیدند. در آنجا با مرد مسلحى كه بر اسب تندورى سوار بود برخورد كردند. او فرستاده ابن زیاد و حامل نامه‏اى از سوى او به حر بود. در آن نامه نوشته بود: با رسیدن این نامه كار را بر حسین سخت بگیر و در بیابانى بى آب و علف و بى پناه او را فرود آور.

حر متن نامه را براى امام (علیه السلام) خواند و او را در جریان امر قرار داد.

امام (علیه السلام) فرمود: بگذار ما در بیابان نینوى و یا غاضریات‏(4) و یا شفیه فرود آئیم. حر گفت: من نمى‏توانم با این پیشنهاد موافقت كنم، من نمى‏توانم با این پیشنهاد موافقت كنم، زیرا ابن زیاد همین نامه رسان را جاسوس و مأمور من قرار داده كه تمام كارهاى مرا به او گزارش كند و من مجبورم تمام دستوراتش را اجرا كنم.(5)

در این هنگام زهیر بن قین گفت: یابن رسول الله در شرائط فعلى براى ما جنگ با این تعدا اندك به مراتب آسانتر است از جنگ با افراد بسیارى كه بعد از این خواهند آمد. به جان خودم سوگند آنقدر لشكر به پشتیبانى آنها بیاید كه ما نتوانیم با آنها مقابله كنیم، پس اجازه بفرمائید هم اكنون كه افرادشان كمتر است جنگ را شروع كنیم و كار را یكسره نمائیم.

امام (علیه السلام) در جواب پیشنهاد او فرمود: ما كنت ییدأهم بالقتال. من هرگز آغازگر جنگ نخواهم شد.

زهیر مجدداً ادامه داد و گفت: حال كه چنین است، در نزدیكى لب شط فرات قریه‏اى است مانند قلعه كه از سه طرف آب آنرا گرفته و فقط از یكطرف راه به خشكى دارد، ما را آنجا ببر كه هنگام جنگ پناهگاهى داشته باشیم تا بتوانیم با دشمن بجنگیم.

امام (علیه السلام) فرمود: نام آن قریه چیست؟ زهیر گفت: به آن عقر میگویند. حضرت كه این كلمه را شنید از شر آن پناه به خدا برد و فرمود: اعوذ بالله من العقر.

بعد از آن امام خطاب به حر كرد و فرمود: خوب است اندكى دیگر جلو برویم، (منظور این بود كه جاى مناسبى براى اقامت برگزینند). حر موافقت كرد و هر دو گروه به حركت خود ادامه دادند تا به سرزمین كربلا رسیدند. در اینجا حر و همراهیانش در مقابل امام ایستادند و از پیشروى امام كه به سوى فرات بود جلوگیرى كردند و گفتند: اینجا نزدیك به فرات مى‏شود و نزدیك شدن به آنجا غدقن شده است.

برخى گفته‏اند در همان حال كه حركت مى‏كردند ناگهان اسب امام ایستاد و حركت نكرد، مانند شتر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه خداوند آنرا در حدیبیه متوقف كرد.(6) در این هنگام امام پرسید: نام این سرزمین چیست؟ زهیر در جواب امام عرض كرد: راه اشتباه نیست باید به راه خود ادامه دهیم تا خداوند فرجش را برساند، آنگاه اضافه كرد: به این سرزمین طف مى‏گویند.

امام (علیه السلام) پرسید: آیا نام دیگرى هم دارد؟ عرض كرد: كربلا هم مى‏گویند. چشمان امام پر از اشك شد و گفت: خدایا از اندوه و بلا، به تو پناه مى‏برم. اللهم اعوذبك من الكرب و البلاء. اینجاست محل فرود آمدن ما، و اینجاست محل ریختن خون ما، همین جا است محل قبور ما، این سخنى است كه از جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیده‏ام.


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصر بنى مقاتل: هفدهمین فرودگاه كاروان نور

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1391-05:13 ب.ظ

كاروان امام از عذیب حركت كرد و به قصر بنى مقاتل(1) رسید، در آنجا خیمه‏اى را دید كه سرپا شده، نیزه‏اى به زمین كوبیده شده و اسبى ایستاده است. امام پرسید: این خیمه از چه كسى است؟ جواب دادند: مال عبیدالله بن حر جعفى مى‏باشد.(2)

امام (علیه السلام) حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد تا او را دعوت به همكارى بكنند، وقتى كه حجاج نزد عبیدالله رفت از حجاج پرسید: براى چه آمده‏اى؟ حجاج گفت: هدیه پرارزش و گرانبهائى برایت به ارمغان آورده‏ام و آن این است كه حسین بن على (علیه السلام) از تو دعوت كرده تا یارى اش كنى. اگر در حضور او با دشمنانش بجنگى مأجور خواهى بود و اگر كشته شوى به فیض شهادت خواهى رسید.

عبیدالله بن حر گفت: به خدا سوگند من از كوفه بیرون نیامده‏ام مگر به این جهت كه دیدم جمعیت كثیرى بر ضد حسین قیام كرده است و مى‏خواهند با او بجنگند و شیعیانش را خوار و زبون سازند. من با مشاهده این اوضاع و احوال یقین كردم او كشته خواهد شد. بنابراین من نمى‏توانم او را یارى كنم و اصلاً دوست ندارم او مرا ببیند و نه من مى‏خواهم او را ببینم‏(3) حجاج بن مسروق جواب پسر حر جعفى را خدمت امام عرض كرد، حضرت با استماع سخنان او، خودش برخاست و با چند نفر از اهل بیت و اصحاب نزد او رفتند، وارد خیمه شد او را در صدر مجلس نشاند.

پسر حر مى‏گوید: هرگز كسى را نیكوتر از حسین و چشم پر كن‏تر از او ندیدم و در عین حال هرگز دلم بر كسى چون حسین (علیه السلام) نسوخت. دیدم به هر سو كه مى‏رفت كودكان خردسال اطرافش را مى‏گیرند نگاهم به محاسن شریفش افتاد، دیدم مانند بال كلاغ سیاه است، پرسیدم آیا ذاتاً سیاه است؟ یا خضاب كرده‏اى؟

حضرت سیدالشهداء جواب داد: یابن الحر! عجل على الشیب. پیرى زودرس به سراغ من آمد و تو میدانى این خضاب است.(4)

پس از آن مجلسى آماده شد ابى عبدالله (علیه السلام) حمد و ثناى پروردگار را به جاى آورد و فرمود: اى پسر حر! مردم شهر شما دعوتنامه‏هایى براى من نوشتند كه همه آماده یارى من هستند و در خواست كردن كه به سوى آنان بیایم، و هم اكنون وضع، آنطور كه آنها نوشته‏اند نیست.(5) و تو نیز گناهان بسیارى مرتكب شده‏اى آیا مى‏خواهى توبه كنى تا گناهانت از بین برود و از آنها پاك گردى؟!

عبیدالله گفت: چگونه توبه كنم؟ حضرت فرمود: تنصر ابن بنت نبیك و تقاتل معه. فرزند دختر پیغمبرت را یارى نمائى و در ركاب او با دشمنانش بجنگى.(6)

ابن حر گفت: به خدا قسم من مى‏دانم هر كس از فرمان تو پیروى كند سعادتمند خواهد بود ولى من احتمال نمى‏دهم كه بتوانم براى شما مفید واقع شوم زیرا وقتى كه از كوفه بیرون مى‏آمدم حتى یك نفر را ندیدم كه تصمیم بر یارى شما داشته باشد، و شما را به خدا سوگند میدهم كه مرا از این امر معاف دارى كه من به سختى از مرگ گریزانم ولى اینك اسب خود را بنام ملحقه به شما میدهم، اسبى كه با آن كسى را تعقیب نكرده ‏ام جز آنكه به آن دست یافته‏ام، و هیچكس مرا تعقیب نكرده است جز آنكه از چنگال دشمن نجات یافته‏ام.

امام (علیه السلام) فرمود: اما اذا رغبت بنفسك عنا فلا حاجه لنا فى فرسك ولا فیك. حال كه از نثار جان خود دریغ مى‏ورزى ما را نیز به اسبت و نه به خودت نیازى نیست‏(7) و من از افراد گمراه براى خود نیرو نمى‏خواهم‏(8) و ما كنت متخذالمظلین عضدا. من هرگز گمراه كنندگان را یار و یاور نمى‏گیرم.

آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: همانطور كه تو مرا نصیحت كردى من نیز تو را نصیحت مى‏كنم. تا مى‏توانى خود را به جاى دور دستى برسان كه صداى مظلومیت و استغاثه ما را نشنوى و پیش آمدهاى ما را نبینى، به خدا سوگند اگر كسى صداى استغاثه ما را بشنود و ما را كمك نكند خداوند او را به آتش دوزخ سرنگنون خواهد كرد.(9)

عبیدالله از این جریان كه نصیحت امام را نپذیرفت پشیمان شد و با اشعار زیر كه منسوب به او است اظهار تأسف مى‏كرد:

أیا لك حسره ما دمت حیاً
تردد بین صدرى و التراقى
غداه یقول لى بالقصر قولا
أتتر كنا و تعزم بالفراق
حسین حین یطلب بذل نصرى
على اهل العداوه و الشقاق
فلو فلق التلهف قلب حر
لهم الیوم قلبى بانفلاق
و لو واسیته یوماً بنفسى
لنلت كرامه یوم التلاق
مع ابن محمد تفدیه نفسى
فودع ثم أسرع بانطلاق
لقد فاز الأولى نصروا حسیناً
و خاب الاخرون ذووا النفاق

و در همین قصر بنى مقاتل بود كه عمرو بن قیس مشرقى و پسر عمویش خدمت امام رسیدند، امام (علیه السلام) از آنها سوال كرد: آیا براى نصرت و یارى من آمده‏اید؟ در جواب گفتند: (انا كثیروا العیال و فى أیدینا بضائع للناس). ما گرفتارى خانوادگى داریم و امانتهاى فراوانى از مردم نزد ما است و نمیدانیم نتیجه امر شما چه خواهد شد؟ و دوست نداریم امانت مردم ضایع شود.

حضرت فرمود: بنابراین به اندازه‏اى از این منطقه دور شوید كه صداى استغاثه مرا نشنوید و اثرى از حادثه مرا نبینید، زیرا هر كس صداى استغاثه مرا بشنود و یا سیاهى لشكر ما را ببیند و به یاریم نشتابد و به فریاد ما نرسد بر خداى عزوجل واجب میشود او را در آتش جهنم واژگون نماید.(10)


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عذیب ، شانزدهمین فرودگاه كاروان نور

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:شنبه 13 آبان 1391-05:01 ب.ظ

همچنان كه ابو عبدالله (علیه السلام) به راه خود ادامه میداد ناگهان چهار نفر اسب سوار از بیرون كوفه در عذیب الهیجانات‏(1) در حالى كه اطراف اسب نافع بن هلال را گرفته بودند به وى رسیدند. نامبردگان عبارت بودند از: عمرو بن خالد صیداوى، و سعد دوست وى، و مجمع بن عبدالله و مذحجى، و نافع بن هلال، راهنماى ایشان طرماح بن عدى طائى...

وقتیكه به ابى عبدالله (علیه السلام) رسیدند امام فرمود: آرى و الله، امیدوارم در هر صورت چه كشته شویم و چه پیروز گردیم خداوند خیر را بر ما مقدر كرده باشد.

آنگاه امام (علیه السلام) وضع مردم را جویا شد، گفتند: اشراف فساد و انحرافشان فراوان شده است و باج‏گیرى آنان فراوان ولى دلهاى همه مردم با تو، شمشیرهایشان نیز بر ضد تو است. (ان الاشراف عظمت رشوتهم و قلوب سایر الناس معك و السیوف علیك).

پس از آن خبر كشته شدن قیس بن مسهر صیداوى را به حضرت دادند و حضرت فرمود: و منهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا. با بیان این آیه كه برخى به هدف خود رسیدند و برخى هنوز در انتظارند و تغییر و تبدیلى نخواهد شد فهماند كه ما نیز در مسیر ملحق شدن به آنانیم و بدنبال قرائت آیه، دعا كرد: اللهم اجعل لنا و لهم الجنه، و اجمع بیننا و بینهم فى مستقر من رحمتك و رغائب مذخور ثوابك.

دعاى امام (علیه السلام) كه تمام شد، طرماح عرض كرد: قبل از آنكه از كوفه بیرون بیاییم عده بسیارى از مردم را دیدم كه آنها را پشت كوفه جمع كرده بودند از آنها پرسیدم براى چه اجتماع كرده‏اند، گفتند اینها را به نمایش گذاشته‏اند تا به جنگ حسین بفرستند، شما را به خدا قسم بسوى آنها مرو، من حتى یك نفر را ندیدم كه با شما باشد و اگر هیچ دیگر با شما نجنگد جز همان عده كه من دیدم كفایت مى‏كند.

پیشنهاد مى‏كنم همراه ما، به كوهستانهاى ما بیایید. در آبادى ما أجا جاى بسیار امنى است كه هیچ كس دسترسى به آن ندارد. حتى از پادشاهان غسان و حمیر و نعمان بن منذر و از هر سیاه و سرخى، تو را محافظت مى‏كنیم و بیش از ده روز نمى‏گذارد كه قبیله طى سواره و پیاده بسوى تو خواهند آمد و من بیست هزار سرباز طائى را براى شما تضمین مى‏كنم كه با شمشیرهاى خود در خدمت شما باشند تا تكلیف معلوم شود.

ابى عبدالله (علیه السلام) براى او و قبیله‏اش دعاى خیر كرد و فرمود: میان ما و این قوم عهد و پیمانى است كه نمى‏توانم آنرا بشكنم تا سرانجام براى ما و آنان چه پیش آید؟

تنها طرماح اجازه گرفت برود تا مؤونه و خرجى خانواده‏اش را برساند و بى درنگ براى یارى امام برگردد، امام (علیه السلام) نیز به او اجازه فرمود، و دیگران با حسین (علیه السلام) همراه شدند.

طرماح خواروبار و خرجى خانواده‏اش را رساند و با عجله برگشت، وقتى كه به عذیب الهجانات رسید خبر شهادت ابى عبدالله (علیه السلام) را دریافت كرد و از همانجا به سوى خانواده‏اش برگشت.(2) 


1- عذیب، بیابانى بود متعلق به بنى تمیم كه در مرز عراق قرار گرفته و چراگاه حیوانات و اسبها بود. گویا فاصله عذیب و قارسیه شش مایل است. و پاره‏اى عذیب الهیجانات گفته‏اند، چون عذیب آب شیرین و گوارائى داشته و هجان نیز به معناى شتر و جمل مى‏آید و چون اسبها و شتران پادشاه حیره در آنجا مى‏چریده‏اند به این مناسبت آنجا را عذیب الهجانات نامیدند.

2 - تاریخ طبرى ج 7 ص 305.





نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  






ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic