الگوی ما حضرت زهرا(س)ست.

رحلت دو تن از اطفال اهل بیت ‏ع

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:یکشنبه 28 آبان 1391-05:02 ب.ظ


پس از آتش زدن خیام حرم و حمله وحشیانه گرگان و سگان كوفه و شام به مخدرات و اطفال بى پناه حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) طبیعتا هر یك از اطفال و بانوان براى مصون ماندن از آسیب آن درندگان خونخوار بطرفى گریخته و متفرق شدند و پس از خاموش شدن آتش و دور شدن آن نا اصلان و بى غیرتان از آن محوطه چطور اهل بیت و بانوان و اطفال خردسال دوباره جمع شدند و دور هم حلقه زدند، مدرك و ماخذ معتبرى ندیدم كه آن را تشریح و توضیح داده باشد تنها در یكى از كتب ارباب مقاتل مقاله‏اى دیدم كه از كتاب بحرالمصائب نقل كرده و آن اینست: در شب پر تعب یازدهم علیا مكرمه زینب علیها السلام فضه خاتون را نشانید یكان یكان اطفال برادر را جمع آورى كرد و به دست فضه خاتون سپرد ولى دید دو طفل از اطفال نیستند، ناله از دل بركشید كه اى واى بر دل زینب عجب وصیت برادرم را به عمل آوردم، دیشب كه شب عاشوراء بود برادرم با من وصیت اطفال را داشت امروز هم در وقت وداع عمده سفارشش درباره ایتام صغیر بود، سپس خطاب به خواهرش نمود و فرمود: خواهرم ام كلثوم امروز همه مبتلا بودیم نمى‏دانم این دو طفل كجا رفته‏اند، آیا زنده‏اند یا مرده‏اند؟
پس حضرت زینب و ام كلثوم سلام الله علیهما هر دو سر در بیابان گذاشته به هر طرفى سراغ این دو طفل را گرفتند تا به تلى رسیدند كه روى آن خار مغیلان روئیده بود و در زیر بوته آن خار آن دو طفل یتیم را دیدند كه دست در گردن یكدیگر انداخته، صورت به صورت هم گذاشته آن قدر گریه كرده‏اند كه زمین از اشگ چشمشان گل شده علیا مخدره حضرت زینب سلام الله علیها خواهر را طلبید، هر دو ببالین ایشان نشستند قدرى گریستند، سپس حضرت زینب سلام الله علیهما فرمود: خواهر گریه ثمرى ندارد برخیز یكى را تو بردار و دیگرى را من بر مى‏دارم اما آهسته بلند كن مبادا از خواب بیدار شوند زیرا گرسنه و تشنه‏اند ولى همینكه ایشان را بلند كردند دیدند هر دو از دنیا رفته‏اند، خداوند متعال در روضه‏اى كه براى جناب موسى كلیم (علیه السلام) خواند فرمود:
یا موسى صغیرهم یمیته العطش و كبیرهم جلده منكمش گویا همین اطفال صغیر باشند كه از تشنگى مرده ‏اند.



آه، آن شب چه شب سخت و ناگوارى بود كه بر دختران رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گذشت. زنان و دختران متشخص و بزرگوارى كه در حرمت ملكوتى و عزت و مقام والاایكه پیوسته در خاندان و نیاكان آنان بود قرار داشتند و همیشه در اوج عظمت و احترام و در جلالت شأن و در فروغ نور نبوت و تابش اختران خلافت و روشنائى چراغ قداست بسر میبردند هم اكنون امشب در پرده سیاه و ظلمانى شب غربت بدون نور و چراغ، و بدون منزل و مأوا، با خیمه‏هاى غارت شده و نیمه سوخته، و بزرگان و پیشوایان از دست داده، و پشت و پناه به خاك افكنده شده، در بیابان وحشت زده قرار گرفته‏اند كه نه پناهى دارند و نه پشتیبانى، هر آن احتمال دارد كه مورد حمله و یورش پست فطرتان سپاه كوفه قرار بگیرند، و نمیدانند در این صورت چه كسى از آنان دفاع خواهد كرد؟ و چه كسى جلو ظلم و تجاوز این اراذل بى فرهنگ را خواهد گرفت؟ و نمیدانند آیا كسى خواهد آمد سوز دل این داغدیده‏ها را تسكین و مصیبتشان را تسلیت بخشد؟

آرى آنان كه همه چیز را از دست داده بودند شیون كودكان، و ناله و گریه دختران، و ضجه و فریاد ماتم زدگان را داشتند. ضجه‏هاى مادرى را كه طفل شیر خوارش را با نوك تیر از شیر گرفته بودند، داشتند، شیون خواهرنى را كه برادرانشان شهید شده و كسانى را كه تمام فرزندان و بستگانشان را از دست داده بودند، داشتند، در آن بیابان خشك و سوزان گریه‏هاى جانسوز را كه بر كنار بدنهاى پاره پاره و قطعه قطعه شد و كشته‏هاى غرقه به خون بلند بود و دل سنگ را آب مى‏كرد، داشتند.

در آن شب كه دختران پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) ماتم زده و عزادار بودند لشكر بزرگ و سپاه جرار كوفه غریو شادى و خروش فتح و پیروزى برآورده و به فرومایگى مشغول بودند، در همین حال بازماندگان امام (علیه السلام) و دختران پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) علاوه بر آن مصیبتها به آینده تاریك و بسیار مبهم خود مى‏اندیشیدند، كه فردا منادى آنها چه آوازى سر خواهد داد؟ چه نغمه‏اى خواهد سرود؟ آیا نواى قتل و كشتارشان را سر خواهد داد؟ یا آهنگ اسیرى آنها را خواهد بود از آنها دفاع و حمایت كند؟ بیمارى نیز در معرض خطر قتل فرار گرفته و هر لحظه احتمال آن مى‏رود رجال سلطه كه مست قدرت و حكومت هستند آخرین فرمان را درباره‏اش صادر و به حیاتش پایان دهند.

در آن شب تمام عالم ملك و ملكوت، غرق در عزا و ماتم بودند، حوریان بهشت در غرفات جنت به شیون و گریه، و فرشتگان رحمت در آسمانها به ناله و فریاد، و دیو و پرى در جاى خود به ندبه و شیون پرداخته بودند، حتى وحوش بیابانها و ماهیان دریاها و پرندگان هوا، و خلاصه تمام مخلوقات خدامرئى و نامرئى، همه در عزا و ماتم بودند مگر سه طایفه: مردم بصره و شام و خاندان عثمان بن عفان‏(439) و همه كسانى كه بعنوان كسب زو و زور به آنها پیوسته بودند در آن شب، اظهار شادى و سرور مى‏كردند.

از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت شده است كه: صاحبان زر و زور به شكرانه پیروزى و كشتن فرزند پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) چهار مسجد در كوفه به نامهاى: مسجد اشعث، و مسجد جریر، و مسجد سماك، و مسجد شبث بن ربعى بنا كردند(440) و زنان طایفه بنى أود نذر كرده بودند كه اگر یزید پیروز شود و حسین كشته شود هر كدام ده عدد شتر بكشند و در راه خدا خیرات كنند، و پس از كشتن امام حسین (علیه السلام) به این نذر وفا كردند.(441)

هشام بن سائب كلبى از پدرش نقل كرده است كه وى كفت: بنى أود كه سب و هتك احترام به على بن ابیطالب (علیه السلام) را به فرزندان و خدام خود مى‏آموختند، روزى یكى از آنها به نام عبدالله بن ادریس به هانى بر حجاج بن یوسف ثقفى وارد شد، حجاج در پاسخ سخنانش با او به درشتى برخورد كرد، وى به حجاج گفت: یا امیرالمؤمنین با من این چنین برخورد مكن، زیرا هیچ منقبت و فضیلتى در قریش و در ثفیف نیست كه به آن افتخار كنند مگر آنكه همانندش را ما داریم و به آن مباهات مى‏كنیم.

حجاج پرسید: شما چه فضیلت و منقبتى دارید؟

عبدالله در جواب گفت: هیچ وقت در مجالس و محافل ما نسبت به عثمان جسارت و سوء ادبى نشده است. تاكنون هیچ كس از قبیله ما خارج نگشته و به ابوتراب نپیوسته است جز یك نفر، كه او هم در تمام قبیله مطرود و منفور و بى قدر و قیمت گشت هر كدام از قبیله ما بخواهد ازداوجى انجام دهد نخست از عروس سؤال مى‏كند كه آیا از دوستداران و محبین ابوتراب است یا نه؟ و آیا نام او را به خوبى برزبان مى‏آورد یا خیر؟ اگر معلوم شد از طرفداران و دوستداران ابوتراب است از او فاصله گرفته و ازدواج نخواهد كرد. هیچ فرزند ذكور در قبیله ما نیست كه نامش على، حسن و یا حسین باشد و هیچ دخترى از ما به دنیا نیامده است كه او را فاطمه نامیده باشیم. آنگاه كه حسین (علیه السلام) به عراق آمد زنان قبیله ما نذر كردند اگر حسین كشته شود و یزید پیروز گردد هر كدام از آنان ده شتر بكشند و خیرات كنند، وچون حسین (علیه السلام) كشته شد به نذر خود وفا كردند، عبدالملك به ما گفت: أنتم الشعار دون الدتار شما درون بدن مائید نه بیرون و پوشاك آن و شما یاوران واقعى ما هستید، در كوفه هیچ ملاحت و زیبائى به زیبائى بنى اود نمیرسد. در اینجا حجاج خندید و گفت: این ادعا، دیگر بیجاست، پس از آن گفت آن مرد از على تبرى بجوید وى گفت: نه تنها از على تبرى و بیزارى مى‏جویم كه حسن و حسین را نیز به او مى‏افزایم.

احتمال دارد این مرد كه قبلاً از موالى امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود نامش عافیه بن شداد پسر ثمامه بن سلمه، پسر كعب بن أود، پسر صعب بن سعد العشیره باشد، زیرا این خرم نوشته است وى در جنگ صفین با امیرالمؤمنین بود، سپس از مسعودى نقل مى‏كند كه وى گفته است: من در بسیارى از بلاد را گشتم و با بسیارى از مردم تماسهایى داشتم هیچ كسى را از قبیله او ندیدم مگر اینكه نسبت به بنى امیه متعصب و به على (علیه السلام) بدبین و كج اندیش بود.

ابن ابى الحدید نقل كرده است: عبیدالله بن زیاد به شكرانه پیروزى بر امام حسین (علیه السلام) چهار مسجد در شهر بصره ساخت كه آنها را پایگاه تبلیغاتى ضد على بن ابیطالب (علیه السلام) قرار داد تا مسلمین در آنها بذر بغض على (علیه السلام) را در دلهاى مردم بكارند.

محرم



منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونگی شهادت حضرت رقیه س

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:شنبه 27 آبان 1391-03:23 ب.ظ


بین اهل هیئات مرسوم است که شب سوم ماه محرم را به روضه خانم سه ساله حضرت رقیه بنت الحسین علیها سلام اختصاص می دهند، آن بانوی بزرگواری که علی رغم سن کمش متحمل دریایی از مصائب گردید، و روضه ایشان یکی از جانسوزترین روضه هایی است که به دل دوستداران اهلبیت خون نموده است. معمولا مراسمات عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین در شب سوم شور خاصی دارد و آن هم به سبب روضه شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها است.

حضرت رقیه فرزند امام حسین علیه السلام است. بعضی کتاب‏های تاریخی، نام مادر حضرت رقیه سلام الله علیها را امّ اسحاق دانسته اند که پیش از ازدواج با امام حسین علیه السلام همسر امام حسن مجتبی علیه السلام بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن علیه السلام به عقد امام حسین علیه السلام درآمده است. در مورد تاریخ تولد حضرت رقیه چیزی در اسناد تاریخی به دست نیامده است.
 در تعداد دختران امام حسین و نام های آنان اختلاف وجود دارد. آنچه از منابع بدست می آید این است که امام حسین علیه السلام دارای چهار دختر به نام های فاطمه کبری، فاطمه صغری، سکینه و رقیه بوده است.
 البته اصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین علیه السلام در منابع شیعی آمده است در کتاب کامل بهائی نوشته علاء الدین طبری (قرن ششم هجری) قصه دختری چهار ساله که در ماجرای اسارت در خرابه شام در کنار سر بریده پدر به شهادت رسیده، آمده است. اما در مورد نام او، که آیا رقیه بوده یا فاطمه صغری و… اختلاف است.
 یکی  از کتاب‏های کهن که در زمینه حضرت رقیه  مطالبی نقل نموده، کتاب اللهوف از سیدبن طاووس است.  وی می‏ نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء علیه ‏السلام اشعاری در بی وفایی دنیا می‏ خواند، حضرت زینب علیها سلام سخنان ایشان را شنید و گریست. امام حسین علیه‏ السلام او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید [و خویشتن دار باشید.

 چگونگی شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها
 بعد از واقعه عاشورا دشمن تمام کسانی را که زنده مانده بودند ، اسیر کرد. میان این اسرا، یک دختر کوچک هم دیده می ‏شد. این دختر کوچک رقیه بود. رقیه دختر امام حسین علیه االسلام که حالا بعد از شهادت پدرش به همراه عمه ‏اش زینب و اسرای دیگر به طرف شام می ‏رفت. در شام به دستور یزید ملعون اسرای آل الله در خرابه سکنی داده شدند.

نیمه های شب بود که از داخل خرابه های شام، صدای یک  کودک به گوش می ‏رسید. تمام کسانی که در میان اسرا بودند، می ‏دانستند که این صدای رقیه دختر کوچک امام حسین است. رقیه از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش را می ‏گرفت. گویا خواب پدرش را دیده بود. در این حال یزید لعنت الله علیه، دستور داد سر امام حسین علیه‏ السلام را به رقیه نشان بدهند. وقتی حضرت رقیه علیهاسلام سر بریده پدرش امام حسین علیه‏ السلام را دید، با فریاد و ناله خودش را  روی سر بریده پدرش انداخت و همان جا، از دنیا رفت.




نوع مطلب : مقتل 
دنبالک ها: آدرس مطلب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ورود کاروان نور به کربلا

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:جمعه 26 آبان 1391-02:41 ب.ظ

ابى عبدالله (علیه السلام) روز دوم محرم سال 61 هجرى وارد كربلا گردید پس از توقف كوتاهى فرزندان و برادران و افراد خاندان خود را جمع كرد و با نگاهى به آنان همراه با گریه این سخنرانى را ایراد فرمود:

اللهم انا عتره نبیك محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) قد أخرجنا و طردنا وازعجنا عن حرم جدناً، و تعدت بنو امیه علینا، اللهم فخذ لنا بحقناً، وانصرنا على القوم الظالمین. خداوندا ما اولاد محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) پیغمبر توایم، ما را از حرم جدمان بیرون و آواره و بى خانمان كردند، خداوندا بنى امیه بر ما ستم و تعدى كردند، حق ما را از آنها بگیر و ما را بر ستمكاران نصرت عنایت فرما.

آنگاه خطاب - اصحاب كرد و فرمود: الناس عبید الدنیا، والدین لعق على السنتهم، یحوطونه ما درت معائشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون. مردم بردگان دنیایند، و دین لقلقه زبانشان مى‏باشد تا جائى از آن حمایت مى‏كنند كه وسایل زندگى را بسویشان سرازیر كند، ولى آنگاه كه در بوته آزمایش قرار گیرند دینداران كم خواهند بود.(1)

آنگاه حمد و ثناى پروردگار را بجا آورد و بر محمد و آل او درود فرستاد و این خطبه را ایراد فرمود:

اولین خطبه امام (علیه السلام) پس از ورود به كربلا:

اما بعد، فقد نزل بنا من ایمر ما قد ترون، و ان الدنیا تغیرت و تنكرت، و أدبر معروفها و لم یبق الاصبابه كصبابه الاناء و حسین عیش كالمرعى الوبیل ألا ثرون الى الحق لا یعمل به و الا الباطل لا یتنهاى عنه، لیرغب المومن فى لقاء الله محقا، فانى لا ارى الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین الا برما.

اما بعد، براى ما مسئله‏اى پیش آمده است كه مى‏بینید، اوضاع دنیا دگرگون شده. زشتیهایش آشكار و خوبیها و فضیلتهایش از میان ما رخت بربسته‏اند. از فضائل و ارزشها چیزى باقى نمانده مگر اندكى مانند قطره ته مانده از ظرف آب، زندگى بر مردم سخت و ننگین شده مانند چراگاه سنگلاخ و دشوارى كه علف در آن نمى‏روید، مگر خودتان نمى‏بینید كه حق طرفدار ندارد و كسى به آن عمل نمى‏كند؟ و مگر نمى‏بینید كسى از باطل روى گردان نیست؟ (در چنین شرائط ذلت بار) شخص مومن باید آرزوى مرگ نماید و با فداكارى به لقاء الله بشتابد كه من در چنین محیط ننگینى، مرگ را جز شهادت و خوشبختى چیزى نمیدانم، و زندگى با ستمكاران را جز زجر و رنج چیزى نمى‏شمارم.(2)

نافع بن هلال نیز پس از آنان گفت: یابن رسول الله! تو خودت خوب میدانى كه جدت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) آخر نتوانست شربت محبت خود را به همه مردم بچشاند، و نتوانست آنطور كه دوست داشت مردم را به رسالت خود متوجه كند، زیرا برخى از آنها با پیغمبر منافقانه برخورد مى‏كردند، در ظاهر به او وعده نصرت و پایدارى میدادند و در دلها قصد خیانت و فریب داشتند به ظاهر برخوردى شیرینتر از عسل با او داشتند و در باطن مخالفت تلختر از حنظل، عمل مى‏كردند، پیوسته بر همین روال عمل مى‏كردند تا اینكه خداوند او را به سوى خود قبض نمود.

و پدرت على (علیه السلام) نیز مانند پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بود، گروهى وعده نصرت و یارى دادند و در ركاب او با ناكثین و فاسطین و ما رقین جنگیدند تا او نیز عمرش سرآمد و به رحمت و رضوان خدا وصل شد. و امروز تو در میان ما، همانند آنهایى، هر كس پیمان خود را بشكند و یا بیعت خود را بردارد جز به خودش زیانى وارد نخواهد آورد، و خدواند از او بى نیاز خواهد بود، راه تو راه هدایت و سعادت است، به هر سوى كه مى‏خواهى ما را ببر، (مشرقا ان شئت أو مغربا)، به خدا قسم ما از مقدرات الهى ترس نداریم و مادام كه بر این عقیده و بینش هستیم از مرگ هم نمى‏هراسیم، با دوستان تو دوستى و با دشمنانت دشمنى مى‏كنیم. (نوالى من والاك و نعادى من عاداك).(3)

ابو عبدالله (علیه السلام) منطقه‏اى را كه هم اكنون قبر شریفش در آن قرار دارد از مردم نینوى و غاضریه به مبلغ شصت هزار درهم خرید و مبلغى هم به ایشان هبه فرمود و شرط كرد زائرین قبرش را، به زیارتش راهنمایى كنند و از آنها سه روز ضیافت نمایند، و مساحت حرم ابى عبدالله (علیه السلام) كه آنرا خریدارى كرد چهار مایل در چهار مایل بود، آنجا سرزمین بى بركتى است كه استفاده از آن بر فرزندان و دوستانش حلال، و بر مخالفین و غیر دوستانش، حرام است. در روایتى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است كه حضرت صادق فرمود: انهم لم یفوا بالشرط فروشندگان به این شرط عمل نكردند.(4)

هنگامى كه به كربلا وارد شد نامه‏اى به محمد بن حنفیه و جمعى دیگر از بنى هاشم نوشت و مضمونش این بود:

اما بعد، فكأن الدنیا لم تكن، و كان الاخره لم تزل، والسلام.(5)


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انسانهاى وارسته و فرزانه‏

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1391-03:32 ب.ظ

ابى عبدالله (علیه السلام) شب قبل از شهادت (شب عاشورا) هنگامى كه تاریكى شب بر دامن صحرا سایه افكند یاران خود را جمع كرد و گفت:

خدا را به بهترین وجه ستایش مى‏كنم و او را در شدائد و آسایش و سختى و رفاه، سپاس مى‏گذارم. خدایا تو را مى‏ستایم كه ما را با نبوت گرامى داشتى و و قرآن را بما آموختى و به احكام دین آشنا ساختى، و براى ما گوش شنوا و چشم حق بین، و دل بیدار قرار دادى و از مشركان (كوردل) قرار ندادى.

اما بعد، من اصحاب و یارانى بهتر از یاران خود ندیده‏ام و خاندانى باوفاتر از اهل بیت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزاى خیر دهد.(1)

جدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم) به من خبر داده بود كه من به سرزمین عراق فرا خوانده مى‏شوم و در محلى بنام عمورا و كربلا فرود مى‏آیم، و در همانجا شهید مى‏شوم، و اینك وقت آن شهادت فرا رسیده است.(2)

من یقین دارم دشمن از همین فردا جنگ خود را با ما آغاز خواهد كرد، و از هم اكنون همه شما را به اختیار خود گذاشتم، من بیعت خود را از شما برداشتم و اینك كه سیاهى شب همه را فرا گرفته، چون مركبى از آن استفاده كنید و هر یك از شما دست یكى از افراد خانواده مرا بگیرید و بسوى آبادى و شهر خویش حركت كنید زیرا این مردم تنها مرا تعقیب مى‏كنند و اگر به من دسترسى پیدا كنند از دیگران صرف نظر خواهند كرد خداوند به همه جزاى خیر عنایت فرماید.

در این هنگام برادران و فرزندان و فرزندان برادرش و دو فرزند عبدالله جعفر، و در آغاز همه حضرت ابوالفضل (علیه السلام) گفت: ما هرگز تو را تنها نمى‏گذاریم كه بعد از تو زنده بمانیم، خداوند هرگز چنین روزى را نصیب ما نكند. پس از حضرت ابوالفضل (علیه السلام)، سایر افراد بنى هاشم از او پیروى كردند و همین سخنان را تكرار نمودند.

امام نگاهى به فرزندان عقیل كرد و فرمود: شهادت مسلم براى شما بس است، من به شما اجازه دادم كه بروید.

آنان در پاسخ امام گفتند: در این صورت اگر مردم از ما بپرسند چگونه مولا و آقاى خود را تنها گذاشتید در جواب آنها چه بگوئیم؟ بگوئیم مولا و آقا و بهترین بنى اعمام خود را تنها گذاشتیم و كوچكترین و كمترین حمایتى از آنها نكردیم و هم اكنون نمیدانیم به چه سرنوشتى گرفتار شدند؟ نه، بخدا سوگند هرگز چنین كارى نخواهیم كرد، بلكه جان و مال و فرزندان خود را در راه تو فدا خواهیم كرد و تا آخرین لحظه حیات در ركاب تو مى‏جنگیم. و با تو در وارد بهشت مى‏شویم، زندگى بعد از تو رویش سیاه بود!(3). فقبح الله العیش بعدك.

مسلم بن عوسجه یكى دیگر از سخنگویان بود كه گفت: ما دست از یارى تو برداریم؟ اگر چنین كنیم در پیشگاه خدا چه عذرى خواهیم داشت، بخدا سوگند من شخصاً هرگز از تو جدا نخواهم شد تا سینه آنها را با نیزه خود بشكافم، و تا شمشیر در دست دارم با آنها مى‏جنگم و آنگاه كه هیچ سلاحى نداشتم پیوسته با سنگ و كلوخ به جنگشان مى‏روم تا جان به جان آفرین تسلیم نمایم.

سعید بن عبد الله حنفى نیز یكى دیگر از پاسخ دهندگان بود كه گفت: به خدا قسم دست از یارى تو برنخواهم داشت با خدا بداند كه ما حق پیغمبرش را درباره تو رعایت كردیم. همه بدانند! به خدا سوگند اگر بدانم كشته مى‏شوم و زنده مى‏گردم و زنده مرا آتش مى‏زنند و خاكسترم را به باد مى‏دهند و هفتاد بار این عمل را با من انجام دهند باز هم هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت و پس از هر بار زنده شدن به یاریت مى‏شتابم، و چگونه تو را یارى نكنم در صورتى كه میدانم این مرگ یك بار بیش نیست، و پس از آن كرامت و لطف بى پایان خدا خواخد بود.

زهیر بن قین نیز گفت: به خدا قسم من حاضرم و دوست دارم هزار بار كشته و زنده شوم اما در مقابل آن، خداى عزوجل تو و جوانان اهل بیت تو را از مرگ نجات دهد.

و هر كدام از اصحاب سخنانى مشابه یكدیگر در پاسخ ابى عبدالله (علیه السلام) عنوان كردن و ابى عبد الله براى همه شان، دعاى خیر فرمود.(4)

در همین هنگام و همین ساعتها بود كه خبر اسیر شدن فرزند محمد بن بشیر حضرمى (یكى از یاران امام) را در حدود شهر رى به وى دادند، محمد گفت: من دوست ندارم او اسیر باشد و من بعد از او زنده باشم.

امام (علیه السلام) به او فرمود: تو آزادى برو، و در آزادى فرزندت اقدام كن.

محمد بن بشیر گفت: نه به خدا قسم من دست از تو برنمیدارم. و اضافه كرد: درندگان بیابان زنده زنده مرا طعمه خود كنند اگر از تو جدا شوم.

امام (علیه السلام) پنج قطعه لباس قیمتى به او داد و فرمود: این جامه‏ها را در اختیار فرزند دیگرت بگذار تا در اختیار كسانى بگذارد كه مى‏توانند در آزادى برادرش اقدام كنند. قیمت آن لباسها هزار دینار بوده است.(5)

چون ابى عبد الله (علیه السلام) اخلاص آنها را دید و مشاهده كرد كه صادقانه آماده فداكارى مى‏باشند، سر نهانى را برایشان آشكار كرد و فرمود: من فردا كشته خواهم شد و همه شما كه با من هستید نیز كشته خواهید شد، احدى از شما زنده نمى‏ماند حتى قاسم، و عبدالله شیرخوار نیز كشته مى‏شوند، فقط فرزندم زین العابدین زنده خواهد ماند زیرا خداوند دودمان مرا قطع نكرده و او پدر هشت امام خواهد بود.(6)

انى غدا اقتل وكلكم تقتلون معى ولا یبقى منكم احد حتى القاسم و عبدالله الرضیع الا ولدى على زین العابدین لان الله لم یقطع نسلى منه وهو ابو ائمه ثمانیه.

همه گفتند خدا را سپاس مى‏گوئیم كه ما را با یارى كردن شما كرامت بخشید و با شهادت در ركاب شما، شرافت و افتخار نصیبمان فرمود. بسیار خوشحال و سعادتمندیم كه در جوار شمائیم، اى فرزند رسول خدا! امام برایشان دعاى خیر فرمود.(7) و با اشاره‏اى پرده از جلو چشمشان برداشت و منازلشان را به آنها نشان داد تا نعمتهایى را كه خداوند در بهشت برایشان تهیه دیده است ببینند.(8) البته اینگونه معجزات از طرف خداوند و از ناحیه امام معصوم كه ولایت تكوینى دارد اشكالى ندارد، زیرا حضرت موسى نیز سحره فرعون را كه به وى ایمان آوردند، قبل از كشته شدنشان بدست فرعون، منازلشان را در بهشت به آنها نشان داد.(9)

و در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه امام (علیه السلام) به اصحابش فرمود:

بشارت باد شما را به بهشت، به خدا قسم پس از شهادت تا وقتى كه خدا بخواهد در آن خواهیم بود، سپس در زمان ظهور قائم ما، خداوند، ما و شما را بدنیا مى‏آورد تا او كه از ظالمین انتقام مى‏گیرد ما شاهد آنها باشیم و ببینیم چگونه در غل و زنجیر و در انواع عذابها گرفتار مى‏شوند. از ابى عبدالله (علیه السلام) پرسیدند: قائم شما كیست یابن رسول الله؟ فرمود: هفتمین اولاد فرزندم محمد بن على الباقر یعنى: حجت بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على، فرزند من و او است كه مدتى طولانى غایب مى‏شود و پس از ظهور، دنیا را پر از قسط و عدل مى‏كند همان قسم كه پر از ظلم و جور شده بود.(10)




ادامه مطلب

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امان نامه‏

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 22 آبان 1391-03:27 ب.ظ

پس از آنكه عمر بن سعد خودش فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و دستور یا خیل الله اركى صادر كرد، شمر با صداى بلند فریاد كشید: كجایند فرزندان خواهر من! عباس و برادرانش كجایند؟ این بنو اختنا؟ این العباس و اخوته؟ عباس و برادرانش به او اعتنا نكردند، امام (علیه السلام) فرمود: اجیبوه و لو كان فاسقا. اگر چه آدم فاسقى است اما جوابش را بدهید.

حضرت عباس و برادران گفتند: چه میگوئى؟ شمر گفت: اى فرزندان خواهر من! شما در امانید، خودتان را با حسین به كشتن ندهید، و شما از امیرالمؤمنین یزید اطاعت كنید.

حضرت عباس فرمود: خدا تو را و امانت را لعنت نماید، چگونه ما در امان باشیم ولى فرزند رسول خدا امان نداشته باشد؟ و چگونه امر مى‏كنى كه ما جزو فرمانبران ملعونین و اولاد ملعونین باشیم؟(1)

شگفتا! این مرد تهى مغز ستم پیشه احمق چنین مى‏پندارد كه یك انسان والاى غیرتمند و با شرافت تن به خوارى و ذلت خواهد داد؟ او خیال مى‏كند ابوالفضل حاضر است ظلمت را با نور معاوضه كند؟ علم نبوت را بگذارد و پاى پرچم پسر میسون سینه بزند؟... هرگز، هرگز.

وقتى كه ابوالفضل از مكالمه با شمر برگشت، زهیر بن قین بپاخاست و گفت: اجازه میدهى حدیثى را كه میدانم برایت بخوانم؟ ابوالفضل اجازه داد. آنگاه زهیر گفت: هنگامى كه پدرت امیرالمؤمنین مى‏خواست ازدواج كند از برادرش عقیل كه عارف به انساب عرب بود درخواست كرد زنى را برایش برگزیند كه از نسل فحول و بزرگان عرب باشد و مى‏گفت: مى‏خواهم فرزند شجاعى برایم بیاورد كه حسین را در كربلا یارى كند. اى عباس! پدرت تو را براى امروز ذخیره كرده است مبادا در یارى برادر و حمایت خواهرانت كوتاهى كنى! وقد اد خرك ابوك لمثل هذا الیوم فلا تقصر عن نصره اخیك و حمایه اخوانك.

حضرت ابوالفضل در پاسخ زهیر فرمود: زهیر! در چنین روزى با این سخن مى‏خواهى مرا تشجیع كنى و مى‏خواهى به من جرأت بدهى؟ به خدا قسم آنچنان شجاعتى به تو نشان بدهم كه هرگز ندیده باش. والله لارینك شیئا ما رایته(2)، آنگاه آنچنان خودش را به قلب لشكر زد و با اینكه قصد قتال و جنگ را نداشت و صرفاً مى‏خواست آب براى فرزندان برادر بیاورد، تعداد بسیارى از شجاعان و دلیران را به خاك انداخت و پرچمهایشان را سرنگون نمود و دیگران همچون رمه گوسفند پا به فرار گذاشتند.

حبیب بن مظاهر و بنى اسد

حبیب بن مظاهر از ابى عبدالله (علیه السلام) اجازه گرفت تا به نزد قبیله بنى اسد كه در همان نزدیكى بودند برود و از آنها طلب كمك نماید. پس از استجازه، نزد آنها رفت و خودش را كه از همان قبیله بود معرفى كرد، او را شناختند، آنگاه از آنها خواست فرزند دختر پیغمبر خدا را یارى كنند و توضیح داد كه عزت دنیا و آخرت در یارى كردن او است، نود نفر از مردان بنى اسد او را اجابت كردند. یك نفر جاسوس از همان محله در همان شب جریان را به ابن سعد گزارش داد، وى بى درنگ چهار صد نفر مرد جنگى را به فرماندهى ازرق سر راه آنها فرستاد، در همان بین راه جنگ درگیر شد بسیارى از آنها كشته شدند و بقیه كه جان سالم بدر بردند به جایگاه خود برگشتند و از ترس ابن سعد كه مبادا به آنها شبیخون بزند شبانه دسته جمعى فرار كردند و بجاى دیگر منتقل شدند، حبیب برگشت و جریان را به اطلاع ابى عبدالله (علیه السلام) رساند، حضرت فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم.(3)



نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غرور و خودفزون بینى عمر سعد (لعنه الله علیه)

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:یکشنبه 21 آبان 1391-03:27 ب.ظ

عمر سعد به لشكر خود دستور داد اطراف شریعه فرات را بگیرند و نگذارند كسى قطره‏اى آب براى حسین بن على (علیه السلام) ببرد. پس از آن آب در خیام حرم پیدا نمى‏شد و كسى نمى‏توانست از فرات آب بردارد تا آنجا كه عطش، اهل حرم را بى تاب كرد. آنگاه ابى عبدالله (علیه السلام) بیلچه‏اى را برداشت و نوزده گام پشت خیمه بانوان به طرف قبله را در نوردید آنجا را حفر كرد چشمه‏اى با آب بسیار شیرین ظاهر شد، همه از آن آب آشامیدند، و سپس آب آن فرو رفت و آثارش نامرئى شد.

ابن زیاد نامه‏اى براى سعد فرستاد و در آن نوشت: به من خبر رسیده است كه حسین چاه حفر كرده و از این طریق براى خود و یارانش آب تهیه نموده است، باید كاملاً مواظب باشى به مجردى كه نامه من بتو رسید او را از حفر چاه منع كن و تا آنجا كه مى‏توانى و در قدرت و توان تو مى‏باشد از هر جهت حسین را در تنگنا و تضییقات قرار بده.(1)

عمر سعد نیز به مجرد دریافت نامه، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار مامور شریعه فرات گرداند و این دستور سه روز قبل از شهادت ابى عبدالله (علیه السلام)(2) بود.

غرور و خودفزون بینى عمر سعد (لعنه الله علیه)

امام (علیه السلام)، عمرو بن قرظه انصارى را نزد ابن سعد فرستاد و درخواست كرد شب هنگام بین دو اردوگاه با یكدیگر ملاقات كنند، هر كدام از امام (علیه السلام) و عمر سعد همراه با بیست نفر از اردوگاه خود بیرون آمدند، هنگام ملاقات امام دستور داد همراهیانش غیر از حضرت ابوالفضل و على اكبر از وى فاصله بگیرند و عمر سعد نیز به همین نحو عمل كرد و تنها فرزنش حفص و غلامش با وى ماندند.

در آن جلسه حضرت امام (علیه السلام) به عمر بن سعد فرمود: اى پسر سعد! تو چگونه مى‏خواهى خون من مظلوم را بریزى؟ آیا از خدائى كه به سوى او برمى‏گردى نمى‏ترسى؟ تو میدانى من فرزند رسول خدایم، چرا دست از امویان بر نمیدارى و چرا مرا یارى نمى‏كنى؟ اگر مرا یارى كنى اینكار براى تو اقرب الى الله خواهد بود.

عمر در جواب حضرت امام عرض كرد: اگر بخواهم تو را یارى كنم مى‏ترسم خانه‏ام را ویران كنند (اخاف ان تهدم دارى).

امام فرمود: من با هزینه خودم خانه تو را خواهم ساخت انا أبنیها لك.

عمر گفت: مى‏ترسم اموالم را مصادره كنند.



امام فرمود: هر چه را كه از تو گرفتند من از اموال خود در حجاز، بهترش را به تو خواهم داد. انا اخلف علیك خیرا منها من مالى بالحجاز.

و در روایتى آمده است كه حضرت فرمود: من مزرعه بغیبغه را بتو میدهم، بغیبغه مزرعه بزرگى بود كه داراى نخل و كشاورزى وسیعى بوده است. معاویه مى‏خواست آنرا با هزار دینار بخرد، ولى نفروختند.(3)

عمر بهانه آورد: من زن و بچه‏ام در كوفه‏اند، مى‏ترسم ابن زیاد آنها را بكشد.(4)

وقتى كه حسین (علیه السلام) از هدایت شدن او مایوس گشت بلند شد و مى‏فرمود: چه شده است تو را؟ امیدوارم به همین زودى در رختخواب مرگت فرا رسد و هرگز خداوند تو را نیامرزد و انشاء الله جز اندكى از گندم عراق نصیبت نشود.

عمر سعد با لحنى توأم با مسخره گفت: (فى الشعیر كفایه) اگر گندم عراق نصیب ما نشود ما به جو آن هم بسنده مى‏كنیم!!!

پس از این ملاقات و نفرین حضرت امام بر او، نخستین موردى را كه از خشم خدا دید پس گرفتن فرمان حكومت رى بود، هنگامى كه از كربلا برگشت و مى‏خواست به رى برود، ابن زیاد دستور داد، فرمان حكومت رى را مسترد دارد!!

ابن سعد بهانه آورد كه آنا نامه مفقود شده است. ابن زیاد با این جواب قانع نشد و شدیداً پیگرى مى‏كرد نامه را پس بگیرد. و لذا عمر بن سعد گفت: آنرا گذشته‏ام تا به عنوان عذرخواهى از زنان و عجایز قریش بر آنها بخوانند. ولى بدان من در مورد حسین خدمتى به تو كردم كه اگر درباره پدرم سعد و قاص انجام داده بودم تمام حقوق پدر و فرزندى او أداكرده بودم.

عثمان بن زیاد عبید الله زیاد كه حضور داشت گفت: عمر راست مى‏گوید، اى كاش تا قیامت در بینى هر یك از مردان بنى زیاد خزامه(5) مى‏شد و حسین كشته نمى‏شد.

و از كارهائى كه مختار در مورد عمر بن سعد انجام داد این بود به او فرمان داد، اما افرادى از زنان را اجیر كرد تا بر در خانه عمر سعد بنشینند و بر مظلومیت حسین (علیه السلام) گریه كنند. این عمل توجه عابرین را به این نكته جلب مى‏كرد كه صاحب این خانه، قاتل سرور جوانان اهل بهشت است، ابن سعد از این عمل زجر مى‏كشید، و با مختار صحبت كرد تا آنها را از در خانه او بردارد.

مختار در جواب او گفت: (الا یستحق الحسین، البكاء علیه)؟ حالا دیگر گریه هم بر حسین نباید بكنند؟(6)

بعد از مرگ یزید تصمیم گرفتند بطور موقت حكومت كوفه را به عمر بن سعد بدهند تا پس از آن كسى را برگزینند. افراد زیادى از زنان قبیله همدان و ربیعه‏(7) دسته جمعى به مسجد جامع آمدند و با صداى بلند بر سید الشهداء گریه و زارى كردند و گفتند:

آیا عمر سعد همین كه حسین (علیه السلام) را كشته است براى او كافى نیست كه هم اكنون مى‏خواهد حاكم كوفه و مسلط بر ما هم بشود؟

با شنیدن این سخنان و دیدن آن صحنه مجلس یكپارچه گریه و ضجه شد و عمر را كنار زدند.

تهمت زدن ابن سعد

چیزى را كه امام (علیه السلام) نگفته بود، عمر سعد از پیش خود ساخت و به ابن زیاد نوشت به این پندار این كه در این تهمت، مصلحت است و آبروى نظام خواهد بود، در نامه‏اش چنین نوشت:

اما بعد، بحمدالله خداوند آتش برافروخته را خاموش كرد، وحدت و همبستگى پدید آورد و امر امت را اصلاح فرمود. و اینك حسین به من قول داده است یا به همان مكانى كه از آنجا آمده برمى‏گردد و یا به یكى از مرزهاى دور دست برود و مانند فردى عادى از مسلمانان زندگى كند و در نفع و زیانشان همانند آنها باشد، و یا اینكه نزد امیرالمؤمنین یزید بیاید و با او بیعت نماید و هر چه او مصلحت میداند عمل كند. به نظر من صلاح شما و صلاح امت نیز در همین است. والسلام.(8)

هیهات! هیهات، چه بیگانه است این سخن از نستوه سازش‏ناپذیر كربلا كه مردم را به صبر و پایدارى در برابر مشكلات و مصائب درس مقاومت بدهد و اینك خود تسلیم پسر مرجانه و مطیع پسر هند جگر خوار شود!!

مگر او نبود كه به برادرش عمر اطرف گفت: به خدا قسم كه من هیچگاه زیر بار ذلت نخواهم رفت؟ والله لا اعطى الدنیه من نفسى ابداً؟!

و مگر او نبود كه به دیگرش محمد حنفیه گفت: برادر جان! حتى اگر در تمام این دنیا هیچ پناه و ملجأیى نداشته باشم باز هم با یزید بیعت نخواهم كرد. لو لم یكن ملجأ لما بایعت یزید.

و مگر او نبود كه به زراره بن صالح گفت: من قطع و یقین دارم و بخوبى میدانم كه خود و همه اصحابم در اینجا كشته خواهیم شد و كسى از ما جز فرزندم على زنده نخواهند ماند.

و مگر او نبود كه به جعفر بن سلیمان ضبعى گفت: بنى امیه هرگز دست از من برنخواهد داشت تا اینكه جگر مرا از درونم بیرون كشند؟ انهم لا یدعونى حتى یستخر جواه هذه العلقه من جوفى.

و مگر آخرین سخنش روز عاشورا این نبود كه گفت: مردم! آگاه باشید كه این فرومایه و فرزند فرومایه (ابن زیاد) مرا بین دو راهى شمشیر و ذلت قرار داده است، و هیهات كه ما به زیر بار ذلت برویم. زیرا خدا و پیامبرش و مؤمنان، اباه دارند از اینكه ما ذلت را بپذیریم، و دامنهاى پاك مادران و مغزهاى با غیر، و نفوس با شرافت روا نمیدارند كه فرمان افراد پست و لئیم را بر قتلگاه نیك منشان بزرگوار مقدم بداریم الا و ان الدعى قد ركزنى بین اثنین: بین السله والذله، هیهات منا الذله....

و مگر عقبه بن سمعان نگفت: من از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق پوسته در خدمت حسین بن على (علیه السلام) بودم و هرگز از او جدا نشدم تا آنگاه كه شهید شد، تمام جاها سخنانش را گوش مى‏دادم، هرگز نه در مدینه و نه در مكه و نه در بین راه و نه در عراق، سخنى از او نشنیدم كه گفته باشد حاضر است دست در دست یزید بگذارد و با او بیعت نماید، و یا به یكى از مرزهاى دوردست غیر از مدینه و مكه و عراق برود.

بله از او شنیدم كه میگفت: دعونى اذهب الى هذه الارض العریضه، حتى ننظر ما یصیر امر الناس.


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  






ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو