الگوی ما حضرت زهرا(س)ست.

رسیدن اهل بیت (ع) به شهر كوفه...!

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:چهارشنبه 8 آذر 1391-04:28 ب.ظ

وقتى دختران امیرالمؤمنین (ع) را به شهر كوفه در آوردند مردم آن شهر براى تماشاى اهلبیت گرد هم آمدند، ام كلثوم بر آنها نهیب زد كه: اى اهل كوفه! آیا از خدا و پیامبرش خجالت نمى‏كشید كه اینچنین به تماشاى اهل بیتش آمده‏اید؟(517)

یكى از زنان كوفه كه كاروان اسراء را به این حال دید كه دشمن سنگدل را هم اندهگین مى‏كرد از بالاى بام پرسید: من اى الأسارى أنتن شما از اسیران كدام كشور و از كدام قبیله هستید؟ در جواب گفتند: نحن اسارى آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم). ما از اسیران اهل بیت پیغمبریم.(518) مردم كوفه، به عنوان ترحم و تصدق نان و خرما و گردو براى كودكان و بچه‏هاى اهل بیت (علیه السلام) مى‏آوردند كه باز ام كلثوم نهیب زد: ان الصدقه علینا حرام. صدقات را از دست بچه‏ها مى‏گرفت به زمین پرتاب مى‏كرد و مى‏فرمود: مگر نمى‏دانید صدقه بر ما فرزندان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) حرام است؟!(519)

سخنرانى حضرت زینب (علیها السلام)

حضرت زینب دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در سخرانى خود خباثت و فرومایگى ابن زیاد را براى مردم تشریح كرد. وى قبل از آنكه به سخنرانى بپردازد از آن جمعیت انبوه و بسیار متراكمى كه گرد آمده بودند خواست سكوت، اختیار كنند و به سخنانش گوش فرا دهند، همین كه با دست اشاره كرد و در خواست سكوت نمود آن اقیانوس متلاطم و پر خروش جمعیت كه از هر سویش صداها و هیاهو بلند بود آنچنان ساكت و آرام شد كه گویى نفسها در سینه‏ها حبس شده و مرغ مرگ بر سرشان سایه افكنده است، آرى اگر آن هیبت الهى و آن أبهت محمدى كه به زینب جلال و بزرگوارى داده بود نمى‏بود هیچ قدرتى نمى‏توانست در آن موقعیت آن شور و غوغاء و آن ولوله و هیاهو را خاموش سازد.

راوى مى‏گوید: همین كه زینب دختر على (علیه السلام) به مردم اشاره كرد نفسها از حركت ایستاد، و زنگوله‏ها از صدا ایستادند آنگاه زینب با آرامش خاطر و بدون اضطراب و آشفتگى، بسیار متین و با حواس جمع، على وار شروع به سخنرانى كرد و در آن اجتماع وحشتناك كه بین چنگ و دندان دشمن قرار داشت دست به افشاگرى زد و بسیارى از فضایح و جنایات بنى امیه را براى مردم تشریح كرد و فرمود، و اینك قسمتهایى از آن بیانات على گونه:

الحمدلله الصلاه على أبى محمد و آله الطیبین الاخیار. امام بعد، یا اهل الكوفه! یا اهل الختل و الغدر، أتبكون؟ فلا رقأت الدمعه، و لا هدأت الرنه، انما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوه انكاثاً، تتخذون أیمانكم دخلاً بینكم، الا و هل فیكم الا الصلف و النطف و العجب و الكذب و الشنف، و ملق الماء، و غمز الاعداء، او كمرعى على دمنه، او كقصه على ملحوده، الا بئس ما قدمت لكم انفسكم ان سخط الله علیكیم، و فى العذاب انتم خالدون.

اتبكون و تنتحبون، اى والله! فابكوا كثیراً و اضحكوا قلیلاً فلقد ذهبتم بعارها و شنارها، و لن ترحضوها بغسل بعدها ابداً، و این ترحضون، قتل سلیل خاتم النبوه؟، و معدن الرساله، و سید شباب أهل الجنه ألاسماء ما تزرون.

فتعساً و نكساً و بعداً لكم و سحقاً، فلقد خاب السعى، و تبت الایدى، و خسرت الصفقه، و بؤتم بغضب من الله و رسوله، و ضربت علیكم الذله و المسكنه.

ویلكم یا اهل الكوفه!، أتدرون اى كبد لرسول الله فریتم؟ و اى كریمه له ابرزتم؟ و اى دم له سفكتم؟ و اى حرمه له انتهكتم؟ لقد جئتم شیئاً اداً، تكاد السماوات تنفطون منه، و تنشق الارض، و تخر الجبال هداً.

و لقد أتیتم بها خرقاء، شوهاء، كطلاع الارض، و ملاء السماء، أفعجبتم أن مطرت السماء دما؟ و لعذاب الاخره أخزى و هم لا ینصرون، فلا یستخفنكم المهل، فانه لا یخفره البدار، و لا یخاف فوت الثار، و ان ربكم لبالمرصاد.(520)

نخست خدا را سپاس مى‏گزارم و به جان مقدس محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) پدر عزیزم و دودمان پاك و برگزیده‏اش درود مى‏فرستم.



و بعد، با شما مردم سخن مى‏گویم اى اهل كوفه! اى حیله گران و اى نیرنگ بازان! بر ما اشك حسرت مى‏ریزید؟ اشك بریزید كه خدا كند این چشمها یك لحظه از سیلاب اشك عارى نماند، و شیون برآورید كه شیوه شما جز شیون مباد! شما بدان پیرزنى مى‏مانید كه تارهایى را كه با دست محكم مى‏تابید بى درنگ آنها را مى‏گشود، شما نیز رشته عهد و پیمان را محكم بستید و باز آنرا گسسته و بدان پایبند نماندید، شما جز لاف زنى و گزافه گویى و پستى و كوته نظرى چه دارید؟ جز كینه توزى و دروغ‏پردازى چه مى‏دانید؟ مانند كنیزكان، شیرین زبانى مى‏كنید تا زهر تلخى را كه در كام دارید به كار برید و دشمن را با غمزه و كرشمه به سوى خود بخوانید، شما مانند علف زارى مى‏مانید كه بر مزبله و لجنزار دامن سبز بركشیده باشد ولى ریشه در پلیدیها فرو برده و آب از نمهاى نجس بنوشد كه هر چه سبزى و شادابى بنماید چریدن را نشاید، یا مانند قبرى مى‏مانید كه ظاهرش سفید و گچكارى شده ولى در باطنش جیفه و مردار گندیده‏اى وجود داشته باشد. (شما ظاهرى پر زرق و برق و اسلام نما دارید، ولى باطنى گندیده و دل آزار).

اى اهل كوفه! بیدار باشید و بدانید كه با دست خویش تیشه بر ریشه خویشتن زدید و خشم یزدان و عذاب جاویدان را بر خود آماده كردید.

بر ما اشك مى‏ریزید و شیون مى‏كنید؟ آرى بگریید و بسیار هم بگریید، سوگند به خدا! كه شما به این گریه‏ها و ناله‏ها سزاوارید شما آن چنان به ننگ اندر افتاده‏اید و خود را به عیب وعار، آلایش داده‏اید كه لكه ننگ آن، با هیچ آبى هرگز شسته نخواهد شد، چگونه توانید شست؟ و چگونه توانید شست؟ و چگونه جبران خواهید كرد؟ آن نازنین جگر گوشه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه با دست شما بر خاك كربلا افتاد و در خون خویش غلطید؟ او كانون رسالت، او زعیم قوم و زبان شما، و مشعل راه شما و پناه نیكان شما، و مرجع مصائب و پیش آمدهاى ناگوار شما، و سید جوانان اهل بهشت بود، آه چه بزرگ گناهى را مرتكب شده‏اید...!

الهى كه نابود گردید! و براى همیشه سرنگون شوید! نیست بشوید، بمیرید، هرگز راه چاره نجوئید، دستتان بشكند، همواره در زیان و خسران به سر ببرید، شما به خشم و غضب خدا و پیغمبرش (صلى الله علیه و آله و سلم) برگشتید، و غرق در ذلت و زبونى شدید.

واى بر شما اى اهل كوفه! آیا مى‏دانید چه خنجرى در قلب پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرو برده‏اید؟ آیا مى‏دانید چگونه به حریم او بى احترامى كرده و حرم او را از پرده بیرون افكندید؟ آیا مى‏دانید چه خونى از او ریخته‏اید؟ لقد جئتم شئیاً اداً دیگر این زشتى نتوان بیاد آورد كه شما كردید، جاى آن دارد كه به خاطر بزرگ گناهى كه كرده‏اید آسمانها بشكافد و زمین پاره پاره شود و كوه‏ها فرو ریزد.

چه مى‏دانید كه چه كرده‏اید؟ كار بسیارى احمقانه و زشت، و بسیار بزرگ انجام دادید، به بزرگى آسمانها و زمین، چه شگفتى برید اگر آسمان بر آن كشتگان سیلاب خون ببارد، و راستى كیفرى كه به روز رستاخیز بهره ستمكاران خواهد شد عظیم‏تر و رسواتر خواهد بود و لعذاب الآخره اخزى و هم لا ینصرون.

فلا یستخفنكم المهل... پس بدین دو روزه فرصتى كه جسته‏اید مغرور نباشید، و از مكافات عمل، غافل نشوید زیرا خداوند در مكافات عجله نمى‏كند، و بیم آن ندارد كه وقت انتقام بگذرد، زیرا كه خداوند پیوسته در كمین گناهكاران است، و در پیشگاه او نمى‏توان نیرنگ به جاى رنگ به كار برد فانه لا یحفزه البدار، و لا یخاف فوت الثار، و ان ربكم لبالمرصاد.(521)

سخن كه بدین جا رسید امام سجاد (علیه السلام) به عمه‏اش فرمود: اسكتى یا عمه، فأنت بحمدالله عالمه غیر معلمه، فهمه غیر مفهمه اى عمه بزرگوار! بس است، دیگر سخن مگوى، تو بحمدالله دانشمند بدون استاد و داناى بدون آموزگارى.(522)

حضرت زینب (علیها السلام) رشته سخن را به پایان برد. مردمى كه تا آن لحظه غرق در مطالع دنیا بودند و نمى‏دانستند چه جنایتى كرده‏اند؟ سخنان داغ و آتشین زینب (علیه السلام) در دلها اثر گذاشت و فهمیدند چه جنایت بزرگى را مرتكب شده‏اند، مات و مبهوت بودند و نمى‏دانستند چه باید بكنند؟


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حوادث بعد از شهادت امام (ع)

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:سه شنبه 7 آذر 1391-07:06 ب.ظ

غارتگران

پس از آنكه امام (ع) را شهید كردند، سپاه كوفه دست به تاراج و غارتگرى اموال و خیام حرم، زدند(481) و خیمه‏ها را آتش زدند، و براى ربودن اشیاء و لخت كردن زنان حرم از یكدیگر سبقت مى‏گرفتند، دختران زهرا در حالى كه خسته و فرسوده و غارت شده بودند و مقنعه از سرشان ربوده و انگشتر از دستشان بیرون آورده، گوشواره‏ها از گوششان كشیده و خلخال از پایشان در آورده بودند از شر آنها پا به فرار گذاشته و در اطراف بیابان صدایشان به گریه بلند بود، مردى كه مى‏خواست گوشواره ام كلثوم را برباید با كشیدن آنها لاله گوشش را پاره كرد.(482) مرد دیگرى آمد خلخال پاى فاطمه دختر امام را برباید، در حال كه خلخال را بیرون مى‏آورد گریه مى‏كرد، فاطمه از او پرسید: چرا گریه مى‏كنى؟ جواب داد: چگونه گریه نكنم و حال آنكه من بدن دختر پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را غارت مى‏كنم؟! فاطمه به او گفت: دست از من بردار و غارت مكن! آن مرد گفت: مى‏ترسم دیگرى بیاید آنرا ببرد.(483)

در همین بین دید مردى زنان اهلبیت را با كعب نى و تازیانه مى‏زند و مى‏دواند، آنها هم از ناچارى به یكدیگر پناه مى‏برند، و در همین حال چادر از سرشان و دست برنجن از دستشان بر مى‏گرفت، وقتى كه نگاهش به فاطمه افتاد خواست به سوى وى بیاید، فاطمه فرار كرد، نیزه‏اش را از پشت به سویش پرتاب كرد، فاطمه با صورت به زمین افتاد و بیهوش شد، وقتى كه به هوش آمد دید عمه‏اش ام كلثوم كنار سرش نشسته و گریه مى‏كند.(484)

زنى از آل بكر بن وائل كه با همسرش در كربلا آمده بود، دختران پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه در آن حال دید به سختى ناراحت شد و نهیب برآورد اى آل بكر بن وائل! مگر نمى‏بینید دختران پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را غارت مى‏كنند؟ چرا از آنها دفاع نمى‏كنید؟ آنگاه خود حركت كرد و گفت: اى خونخواهان رسول الله! أتسلب بنات رسول الله؟... لا حكم الا الله، یا لثارات روسول الله؟ همسرش او را به خیمه برگرداند و نگذاشت دست به كارى بشود.(485)

غارتگران كه دست به تاراج خیمه‏ها زده بودند به خیمه على بن الحسین (علیه السلام) رسیدند، دیدند وى در بستر بیمارى خوابیده‏(486) و توان حركت و قیام را ندارد، یكى از آنها گفت: بر كوچك و بزرگشان رحم نكنید و همه را بكشید، دیگرى گفت: در این كار عجله نكنید، بگذارید از امیر عمر بن سعد استشاره كنیم؟(487) در همین هنگام شمر شمشیر خود را از غلاف كشید و خواست او را بكشد، حمید بن مسلم یكى از سربازان سپاه گفت: سبحان الله...! مى‏خواهى كودكى را بكشى كه مریض است؟(488) شمر گفت: ابن زیاد دستور داده است تمام فرزندان حسین را بكشیم...! ولى ابن سعد او را منع كرد و نگذاشت على بن الحسین (علیه السلام) را بكشد به ویژه وقتى كه شنید عقیله بنى هاشم زینب كبرى دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن هنگام مى‏فرمود:

به خدا قسم نمى‏گذارم او را بكشید مگر اول من كشته شوم، و الله یقتل حتى اقتل. از اینرو از كشتن وى صرف نظر كردند.(489)

كانت عیادته منهم سیاطهم
و فى كعوب القنا قالوا: البقاء لكا
جروه فانتهبوا النطع المعدله
و اوطئوا جسمه السعدان والحسكا

عمر بن سعد به سوى زنان اهل بیت آمد، همین كه زنان او را دیدند در حضور او به گریه افتادند، و عمر بن سعد نیز دستور داد مزاحمت نكنند و هر چه را از آنان به غارت برده‏اند برگردانند تا بتوانند خود را بپوشانند، ولى كسى چیزى برنگرداند(490) و گروهى را بر آنان گماشت تا هم از هجمه بر آنها محافظت نمایند و هم نگذارند كسى از خیمه‏ها، بیرون بیاید و خود به جایگاه خویش برگشت.

پایمال سم ستوران...!

پسر سعد (لعنه الله علیه) اعلان كرد: كیست پایمالى بدن حسین و یارانش با سم اسب به عهده بگیرد و سینه و پشتش را نرم كند؟ ده نفر دواطلبانه بلند شدند و اعلام آمادگى كردند از آن جمله: 1 - اسحاق بن حویه 2 - احبش بن مرثد بن علقمه بن سلمه حضرمى 3 - حكیم بن طفیل سنبسى 4 - عمرو بن وهب جعفى 5 - رجاء بن منقذ عبدى 6 - سالم بن خثیمه بن جعفى 7 - صالح بن وهب جعفى 8 - واخط بن غانم 9 - هانى بن ثبیت حضرمى 10 - اسید بن مالك، بودند كه با سم اسبهاى خود بدن ریحانه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را لگدكوب كردند...! پس از آن دسته جمعى نزد ابن زیاد آمدند و اسید بن مالك به عنوان سخنگویشان این شعر را مى‏خواند:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر
بكل یعبوب شدید الأسر

و افتخار مى‏كردند كه استخوانهاى سینه و پشت پسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و یارانش را با سم قطارى از اسبهاى تنومند و تندور كه به هم پیوسته بودند مانند آرد نرم كردیم.(491)

عوض اینكه ابن زیاد از عمل آنان، قدردانى كند با بى اعتنایى دستور داد مقدار بسیار ناچیزى جائزه به آنها بدهند.(492)

بیرونى گفته است: كارى كه بنى امیه در مورد امام حسین (علیه السلام) انجام دادند در هیچ ملتى نسبت به شرورترین مردم، كسى انجام نداده است كه با شمشیر و نیزه و سنگ و غیره بكشند و بعد اسب بر بدنشان بتازند.(493) هر كدام از این اسبها به هر شهرى كى مى‏رسیدند، نعلشان را مى‏كندند و به عنوان تبرك بالاى در منزل خود آویزان مى‏كردند و یا مى‏كوبیدند، در اثر همین كار، رفته رفته عمل مزبور سنت شد و بعد از آن اكثر مردم نظیر همان نعلها را مى‏ساختند و بالاى درب خانه‏ها آویزان مى‏كردند.(494)


ادامه مطلب

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شب یازدهم محرم‏

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:دوشنبه 6 آذر 1391-06:12 ب.ظ

آه، آن شب چه شب سخت و ناگوارى بود كه بر دختران رسول خدا (ص) گذشت. زنان و دختران متشخص و بزرگوارى كه در حرمت ملكوتى و عزت و مقام والاایكه پیوسته در خاندان و نیاكان آنان بود قرار داشتند و همیشه در اوج عظمت و احترام و در جلالت شأن و در فروغ نور نبوت و تابش اختران خلافت و روشنائى چراغ قداست بسر میبردند هم اكنون امشب در پرده سیاه و ظلمانى شب غربت بدون نور و چراغ، و بدون منزل و مأوا، با خیمه‏هاى غارت شده و نیمه سوخته، و بزرگان و پیشوایان از دست داده، و پشت و پناه به خاك افكنده شده، در بیابان وحشت زده قرار گرفته‏اند كه نه پناهى دارند و نه پشتیبانى، هر آن احتمال دارد كه مورد حمله و یورش پست فطرتان سپاه كوفه قرار بگیرند، و نمیدانند در این صورت چه كسى از آنان دفاع خواهد كرد؟ و چه كسى جلو ظلم و تجاوز این اراذل بى فرهنگ را خواهد گرفت؟ و نمیدانند آیا كسى خواهد آمد سوز دل این داغدیده‏ها را تسكین و مصیبتشان را تسلیت بخشد؟

آرى آنان كه همه چیز را از دست داده بودند شیون كودكان، و ناله و گریه دختران، و ضجه و فریاد ماتم زدگان را داشتند. ضجه‏هاى مادرى را كه طفل شیر خوارش را با نوك تیر از شیر گرفته بودند، داشتند، شیون خواهرنى را كه برادرانشان شهید شده و كسانى را كه تمام فرزندان و بستگانشان را از دست داده بودند، داشتند، در آن بیابان خشك و سوزان گریه‏هاى جانسوز را كه بر كنار بدنهاى پاره پاره و قطعه قطعه شد و كشته‏هاى غرقه به خون بلند بود و دل سنگ را آب مى‏كرد، داشتند.

در آن شب كه دختران پیغمبر (ص) ماتم زده و عزادار بودند لشكر بزرگ و سپاه جرار كوفه غریو شادى و خروش فتح و پیروزى برآورده و به فرومایگى مشغول بودند، در همین حال بازماندگان امام (علیه السلام) و دختران پیغمبر خدا (ص) علاوه بر آن مصیبتها به آینده تاریك و بسیار مبهم خود مى‏اندیشیدند، كه فردا منادى آنها چه آوازى سر خواهد داد؟ چه نغمه‏اى خواهد سرود؟ آیا نواى قتل و كشتارشان را سر خواهد داد؟ یا آهنگ اسیرى آنها را خواهد بود از آنها دفاع و حمایت كند؟ بیمارى نیز در معرض خطر قتل فرار گرفته و هر لحظه احتمال آن مى‏رود رجال سلطه كه مست قدرت و حكومت هستند آخرین فرمان را درباره‏اش صادر و به حیاتش پایان دهند.

در آن شب تمام عالم ملك و ملكوت، غرق در عزا و ماتم بودند، حوریان بهشت در غرفات جنت به شیون و گریه، و فرشتگان رحمت در آسمانها به ناله و فریاد، و دیو و پرى در جاى خود به ندبه و شیون پرداخته بودند، حتى وحوش بیابانها و ماهیان دریاها و پرندگان هوا، و خلاصه تمام مخلوقات خدامرئى و نامرئى، همه در عزا و ماتم بودند مگر سه طایفه: مردم بصره و شام و خاندان عثمان بن عفان‏(439) و همه كسانى كه بعنوان كسب زو و زور به آنها پیوسته بودند در آن شب، اظهار شادى و سرور مى‏كردند.

از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت شده است كه: صاحبان زر و زور به شكرانه پیروزى و كشتن فرزند پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) چهار مسجد در كوفه به نامهاى: مسجد اشعث، و مسجد جریر، و مسجد سماك، و مسجد شبث بن ربعى بنا كردند(440) و زنان طایفه بنى أود نذر كرده بودند كه اگر یزید پیروز شود و حسین كشته شود هر كدام ده عدد شتر بكشند و در راه خدا خیرات كنند، و پس از كشتن امام حسین (علیه السلام) به این نذر وفا كردند.(441)

هشام بن سائب كلبى از پدرش نقل كرده است كه وى كفت: بنى أود كه سب و هتك احترام به على بن ابیطالب (علیه السلام) را به فرزندان و خدام خود مى‏آموختند، روزى یكى از آنها به نام عبدالله بن ادریس به هانى بر حجاج بن یوسف ثقفى وارد شد، حجاج در پاسخ سخنانش با او به درشتى برخورد كرد، وى به حجاج گفت: یا امیرالمؤمنین با من این چنین برخورد مكن، زیرا هیچ منقبت و فضیلتى در قریش و در ثفیف نیست كه به آن افتخار كنند مگر آنكه همانندش را ما داریم و به آن مباهات مى‏كنیم.

حجاج پرسید: شما چه فضیلت و منقبتى دارید؟

عبدالله در جواب گفت: هیچ وقت در مجالس و محافل ما نسبت به عثمان جسارت و سوء ادبى نشده است. تاكنون هیچ كس از قبیله ما خارج نگشته و به ابوتراب نپیوسته است جز یك نفر، كه او هم در تمام قبیله مطرود و منفور و بى قدر و قیمت گشت هر كدام از قبیله ما بخواهد ازداوجى انجام دهد نخست از عروس سؤال مى‏كند كه آیا از دوستداران و محبین ابوتراب است یا نه؟ و آیا نام او را به خوبى برزبان مى‏آورد یا خیر؟ اگر معلوم شد از طرفداران و دوستداران ابوتراب است از او فاصله گرفته و ازدواج نخواهد كرد. هیچ فرزند ذكور در قبیله ما نیست كه نامش على، حسن و یا حسین باشد و هیچ دخترى از ما به دنیا نیامده است كه او را فاطمه نامیده باشیم. آنگاه كه حسین (علیه السلام) به عراق آمد زنان قبیله ما نذر كردند اگر حسین كشته شود و یزید پیروز گردد هر كدام از آنان ده شتر بكشند و خیرات كنند، وچون حسین (علیه السلام) كشته شد به نذر خود وفا كردند، عبدالملك به ما گفت: أنتم الشعار دون الدتار شما درون بدن مائید نه بیرون و پوشاك آن و شما یاوران واقعى ما هستید، در كوفه هیچ ملاحت و زیبائى به زیبائى بنى اود نمیرسد. در اینجا حجاج خندید و گفت: این ادعا، دیگر بیجاست، پس از آن گفت آن مرد از على تبرى بجوید وى گفت: نه تنها از على تبرى و بیزارى مى‏جویم كه حسن و حسین را نیز به او مى‏افزایم.(442)

احتمال دارد این مرد كه قبلاً از موالى امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود نامش عافیه بن شداد پسر ثمامه بن سلمه، پسر كعب بن أود، پسر صعب بن سعد العشیره باشد، زیرا این خرم نوشته است وى در جنگ صفین با امیرالمؤمنین بود، سپس از مسعودى نقل مى‏كند كه وى گفته است: من در بسیارى از بلاد را گشتم و با بسیارى از مردم تماسهایى داشتم هیچ كسى را از قبیله او ندیدم مگر اینكه نسبت به بنى امیه متعصب و به على (علیه السلام) بدبین و كج اندیش بود.(443)

ابن ابى الحدید نقل كرده است: عبیدالله بن زیاد به شكرانه پیروزى بر امام حسین (علیه السلام) چهار مسجد در شهر بصره ساخت كه آنها را پایگاه تبلیغاتى ضد على بن ابیطالب (علیه السلام) قرار داد تا مسلمین در آنها بذر بغض على (علیه السلام) را در دلهاى مردم بكارند.

لیس هذا الرسول الله یا
أمه الطغیان والبغى جزاء
لو رسول الله یحیا بعده
قعد الیوم علیه للعزاء (444)

ام سلمه، پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید(445) كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) موهایش ژولیده و غبار خاك سر و صورتش را فراگرفته است، عرض كرد یا رسول الله چگونه است كه شما را با این حال مشاهده مى‏كنم؟

حضرت فرمود: فرزندم حسین را كشتند و تا هم اكنون براى او و اصحابش قبر تهیه مى‏كردم قتل ولدى الحسین و ما زلت أحفر القبورله و یصاحبه.(446)

با بى قرارى از خواب بیدارم شدم بى درنگ شدم بى درنگ به شیشه‏اى كه خاك كربلا در آن بود نگریستم دیدم خون تازه از آن میجوشد. این همان شیشه‏اى بود كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به وى داد و تأكید كرد در حفظ آن كوشا باشد. ام سلمه مى‏افزاید در همان دل شب شنیدم گوینده‏اى را كه با این اشعار خبر از شهادت امام حسین (علیه السلام) میداد:

أیها القاتلون جهلاً حسیناً
ابشروا بالعذاب و التنكیل
كل اهل السماء یدعو علیكم
من نبى و مرسل و قتیل

ام سلمه در آن شب پیوسته صداهایى از عالم غیب مى‏شنید كه از شهادت امام (علیه السلام) خبر مى‏دادند ولى احدى از آنها را نمیدید از جمله آن صداها این بود:

ألا یا عین فاحتفلى بجهد
و من یبكى على الشهداء بعدى
على رهط تقودهم المنایاً
الى متجبر فى ملك عبد (447)

چون ابن عباس صداى گریه ام سلمه را در آن موقع از شب شنید بى درنگ نزد وى آمد و علت آن را جویا شد، ام سلمه گفت از خاكى كه در آن دو شیشه داشته است، خون مى‏جوشد.(448)

ابن عباس روز عاشورا پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را ژولیده موى و غبار آلوده دید كه شیشه‏اى پر از خون در دست داشت، به او گفت: پدر و مادرم فدایت باد! این شیشه چیست؟ حضرت (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: این خون حسین (علیه السلام) و اصحاب او است كه از آنروز پیوسته آنرا نگه داشته‏ام.(449) هنگام شهادت ابى عبدالله (علیه السلام) دنیا سه روز تاریك شد(450) و در تاریكى بسیار بزرگ و سختى باقى ماند(451) به قسمى كه مردم مى‏پنداشتند رستاخیز بپا شده است‏(452) آنچنان تاریك شد كه ستارگان را در روز مى‏دیدند(453) و اوضاع احوال كواكب طورى شده بود كه به یكدیگر تصادم مى‏كردند و نور خورشید دیده نمیشد(454)، وضع دنیا به همین منوال سه روز ادامه داشت.(455)

آرى چون امام (علیه السلام) علت وجودى آفرینش بود، و چون از نور پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه وى علت العلل همه موجودات و از پرتو نور الهى منشعب بود این گونه تغییرات و دگرگونیها در عالم آفرینش و قلب جهانى هستى سه شبانه روز، برهنه روى خاك بیافتد، عالم باید دگرگون شود و جریان عادى خود را از دست بدهد، زیرا وى از حقیقت محمدیه یعنى علت العلل و عقل اول نشأت گرفته و باید چنین مى‏شود و حدیث عرض ولایت بر تمام كائنات و آسمانها و زمین كه (هر كس ولایتش را پذیرفت سودمند و مفید واقع شد و هر كس آن را پذیرفت تهى از سود و هوده گردید) نیز مؤید همین مطلب است.

اگر داستان دگرگونى آفرینش به خاطر بیرون آمدن استخوان پیغمبرى از قبر و روى زمین ماندن آن درست باشد تا آنجا كه مى‏گویند آسمان را ابرى تیره و تا فرا گرفت، و یكى از علماء نصرانى در سامره به وسیله آن استخوان از خداوند طلب باران كرد دعایش مستجاب شد(456)چگونه دگرگونى در عالم و تاریك شدن نور خورشید و ماه در داستان كربلا درست نباشد؟ و حال آنكه سرور جوانان اهل بهشت با بدن برهنه روى خاك داغ افتاده و بدنش را تا آنجا كه توانسته‏اند مثله و پاره پاره كرده‏اند؟!

آرى اوضاع و احوال همه موجودات دگرگون شد، و تمام جهان هستى از حركت باز ایستاد، و همه وحوش بیابانها در غمش گریستند و اشكشان سیل آسا بر صفحه گونه هایشان سرازیر شد...!

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: پدر و مادرم فداى حسین باد! كه در نزدیكیهاى شهر كوفه كشته خواهد شد، و گوئى از هم اكنون مى‏بینم وحوش بیابانها را كه گردن به سوى قبرش مى‏كشند و شب با صبح بر او مى‏گریند(457) و آسمان در قتلش خون مى‏بارد.(458)

پس از آنكه امام (علیه السلام) را شهید كردند همه چیز غرق در خون بود حتى حبابهائى روى آبها و كوزه ها(459) و تمام ظروف، و آثار آن نا مدتى بر در و دیوار خانه‏ها و اماكن به چشم مى‏خورد(460) حتى در بیت المقدس از زیر سنگهایش خون مى‏جوشید.(461) و آنگاه كه سر مقدس ابى عبدالله (علیه السلام) را وارد قصر دارالاماره عبیدالله كردند خون از در و دیوار مى‏ریخت‏(462) و از یكى از دیوارها آتشى شعله كشید كه سر و صورت عبیدالله را بر افروخته كرد، كسانى كه همراه او بودند آنرا مشاهده كردند، ولى عبیدالله دستور داد كه آنرا به كسى بازگو نكنند(463)، و بى درنگ از آن فرار كرد، در همان حال كه فرار مى‏كرد سر مقدس ابى عبدالله (علیه السلام) با صداى بلند فرمود:

كجا فرار میكنى اى معلون! اگر در دنیا آتش به تو نرسد در آخرت جایگاه تو در آن نخواهد بود الى این تهرب یا ملعون؟ فان لم تنلك فلى الدنیا فى اى خره مثواك. ولى آتش همچنان پیش رفت تا همه كسانى كه در قصر بودند از ترس بوحشت افتاده و سراسیمه شدند(464) و كسانى كه تا دو ماه یا سه ماه در آنجا مانده بودند هر صبح و شب مى‏دیدند هنگام طلوع و غروب آفتاب، دیوارها آلوده به خون مى‏شد.(465)

و داستان آن كلاغ را كه اخطب خوارزم در مقتل خود ج 2 ص 92 آورده و مى‏نویسد: كلاغ خود را، به خون امام (علیه السلام) رنگین كرد و به مدینه رفت روى دیوار منزل فاطمه صغرى دختر ابى عبدالله (علیه السلام) نشست و بدینوسیله خبر شهادت پدرش را به وى داد، و چون فاطمه آن خبر را به اهل مدینه منتقل نمود از او قبول نكرده و گفتند: این دختر از جادوهاى فرزندان عبدالمطلب براى ما آورده است، لكن پس از آن سرعت به خبر شهادت امام (علیه السلام) به هما جا رسید و فاطمه درست مى‏گفت. اگر قبول كردیم كه امام (علیه السلام) غیر از فاطمه و سكینه، دختر دیگرى داشته است كه در مدینه مانده و همراه پدر نیامده است جاى تعجب و شگفتى ندارد زیرا شهادت امام حسن (علیه السلام) از اول تا آخر همه‏اش همراه با امور غیر عادى و خوارق عادات انجام شده است چه مانعى دارد كه خداى سبحان مى‏خواسته است از این طریق سراسر جامعه اسلامى آنروز را آگاه كند و جنایتى را كه بنى امیه در مورد پسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) انجام دادند و در روزگار، بى مانند بود به دنیا و نسل‏هاى آینده بفهماند و نظر جهانیان را به آن، و به بزرگوارى امام (علیه السلام) جلب نماید كه شهادتش به زودى موجب نابودى ستمگران و گمراهان، و باعث احیاء دین خواهد شد كه خداوند اراده كرده تا قیامت استوار بماند.

دعبل خزاعى از جدش روایت مى‏كند كه مادرش سعدى دختر مالك خزاعیه درخت خشكى را كه ام معبد خزاعیه بود و از بركات آب وضوى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه به پایش ریخت سبز و خرم و داراى میوه شد دیده بود، هنگامى كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رحلت فرمود، میوه آن درخت، كم شد، وفتى كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را كشتند میوه هایش فرو ریخت ولى از برگهاى آن براى درمان بیماریها استفاده مى‏كردند، پس از گذشت برهه‏اى از زمان دیدند از پاى آن درخت، خون مى‏جوشد، از این پدیده تازه كه هیچ كس همانندش را ندیده بود سخت به وحشت افتادند و نمى‏دانستند قضیه از چه قرار است؟ همین كه شب سایه تاریك خود را بر همه جا گسترده كرد صداى گریه و شیونى را شنیدند كه این شعر را مى‏خواند:

یابن الشهید و یا شهیداً عمه
خیر العمومه جعفر الطیار
عجباً لمصقول أصابك جده
فى الوجه منك و قد علاك غبار

ولى گوینده را نمى‏دیدند، پس از آن دیرى نگذشت كه خبر شهادت امام حسین (علیه السلام) را در همان زمان كه آن پدیده بى مانند را دیده بودند آوردند و دعبل خزاعى سه بیت شعر بر آن افزود و گفت:

زر خیر قبر بالعراق یزار
واغص الحمار فمن نهاك حمار
لم الا أزورك یا حسین لك القداء
قومى و من عطفت علیه نزار
و لك الموده فى قلوب ذوى النهى
و على عدوك مقته و دمار (466)

مفاد شهر دوم از اشعار غیبى را یكى از شعراى شیعه در ضمن سه شعر به نظم در آورده و چنین سروده است:

عجباً لمصقول علاك فرنده
یوم الهیاج و قد علاك غبار
و لأسهم نفذك دون حرائر
یدعون جدك و الدموع غزار
هلا تكسرت السهام و عاقها
عن جسمك الاجمال و الاكبار (467)

و زعفرانى را كه از حرم با غارت بوده بودند هرگاه دست به آن مى‏زدند و مى‏خواستند از آن استفاده كنند بدنشان آتش مى‏گرفت. و گل گیاهى را كه به نام ورس براى رنگ بكار مى‏بردند و آن را ربوده بودند تبدیل به خاكستر مى‏شد، شترى را كه دزدیده بودند تبدیل به خاكستر مى‏شد، شترى را كه دزدیده بودند گوشتش مانند هندوانه ابوجهل تلخ مى‏گردید و مى‏دیدند كه شعله آتش از آن بیرون مى‏آید.(468)

و قبل از شهادت امام (علیه السلام) كسى حمره مغربیه را در آسمان ندیده بود.(469) این جوزى گفته است: اثر خشم و غضب آدمى كه عبارت از سرخ شدن چهره است در صورت وى ظاهر مى‏شود، و چون حق جل شأنه منزه از جسم و بدن است از اینرو اثر خشم و غضب خود را بر قاتلان امام حسین (علیه السلام) كه جنایت بزرگ و هولناكى را مرتكب شدند با ایجاد حمره در افق اظهار فرمود. پس از بیان سخن فوق افزوده است:

هنگامى كه دشمنان در جنگ بدر، عباس بن عبدالمطلب عموى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را به اسیرى گرفته و كتفهایش را محكم بسته بودند ناله‏ها و گریه هایى كه از سوز دل بر مى‏آورد خواب از چشم پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را ربوده بود، اگر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) ناله‏هاى جانسوز و گریه‏هاى جانگداز فرزندش حسین (علیه السلام) را مى‏شنید كه چه بر او مى‏گذشت؟ و باز افزوده است:

با این كه اسلام گناهان زمان ما قبل خود را نادیده مى‏گیرد، اما پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به وحشى، قاتل حضرت حمزه كه اسلام آورد، فرمود: خود را از دید من پنهان كن كه من دوست ندارم قاتل دوستانم را ببینم، بنابراین اگر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى‏دید عده‏اى فرزندش را كشته و خاندانش را بر چوبها و شتران بى جهاز، سوار كرده و به اسیرى مى‏بردند بر او چه مى‏گذشت؟(470)

آرى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در صحنه عاشورا حاضر بود و مشاهده مى‏كرد سیلى از جمعیت بسیار انبوه در آن بیابان گرد هم آمده تا ریشه درخت رسالت (صلى الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت امامت (علیه السلام) را از بیخ و بن درآوردند، و در آن بین ناله‏هاى دختران، و گریه‏هاى جانكاه زنان ماتمزده را كه شوهران و دیكر كسان خود را از دست داده بودند و مى‏شنید، و شور و غوغاى كودكان را كه از شدت تشنگى صدایشان به آسمانها مى‏رفت میدید و مى‏شنید، و لشكریان كوفه نیز صداى رعب آورى را شنیدید كه مى‏گفت:

واى بر شما اهل كوفه! من هم اكنون رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) را مى‏بینم كه در حالت اضطراب و سراسیمه گى محاسن شریف خود را از دست گرفته، گاهى به جمع شما مى‏نگرد و گاهى به آسمان خیره مى‏شود.

آرى لشكر كوفه این صداى غیبى را شنیدید ولى هوى و هوس و گمراهى عظیمى كه تا اعماق نفوس این مردم ریشه دوانیده و تا گلو در لجن غرقشان كرده بود نگذاشت حقیقت را بفهمند و لذا گفتند: وحشت نكنید و نترسید این دیوانه‏اى است كه چنین صدائى سر مى‏دهد: لا یهولنكم ذلك، انه صوت مجنون.

ولى امام صادق (علیه السلام) مى‏فرمود: گوینده آن صدا جبرئیل بود.(471) برخى از فرشتگان بانگ و فریاد برآوردند كه:

اى امت حیران و گمراه! پس از این كه لحظه شادمان نباشید و خداوند شما را شادمانى عید قربان و فطر نصیب نفرماید لا وفقكم الله لاضحى و لا فطر امام صادق (علیه السلام) فرمود: دعاى فرشتگان مستجاب شد و پس از آن قاتلان ابى عبدالله (علیه السلام) یك نفس شادمان نشدند و تا آنگاه كه حضرت حجت بن الحسن انتقام خون سیدالشهداء را نگیرد، هرگز شادى نصیب آنها نخواهد شد.(472)

وهب دم یحیى قد غلا قبل فى الثرى
فان حسیناً فى القلوب غلا دمه
و ان قر قدما مذ دعا بخت نصر
بثارات یحیى و استردت مظالمه
فلیست دماء السبط تهدأ قبل أن
یقوم باذن الله للثار قائمه

شیخ بهائى (ره) روایت كرده است: پدرش شیخ حسین بن عبدالصمد حارثى وارد مسجد كوفه شد در آنجا نگین انگشترى را دید كه بر آن، این شعر نوشته شده بود:

أنا در من السماء نثرونى
یوم تزویج والد السبطین
كنت أصفى من اللجین بیاضاً
صبغتنى دماء نحر الحسین (473)



ادامه مطلب

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امام (علیه السلام) در میدان‏

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:شنبه 4 آذر 1391-04:44 ب.ظ

وقتى كه حضرت ابوالفضل (ع) شهید شد و امام (ع) از كنار بدن پاره پاره‏اش بلند شد نگاهى به خیمه‏ها افكند، دید دیگر كسى نیست تا او را یارى كند زیرا تمام یاران و اهل بیتش‏(378)با بدنهاى قطعه قطعه و بدون سر، روى زمین افتاده بودند. و از طرفى صداى گریه و شیون زنان و كودكان در خیمه‏ها بلند شده بود با صداى بلند به قسمى كه همه كس صدایش را بشنود فرمود:

آیا كسى هست از حرم پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) دفاع كند؟ آیا هیچ موحد و خدا ترسى هست كه درباره ما از خدا بترسد؟ آیا هیچ فریاد رسى هست كه به امید خدا به فریاد ما برسد؟ هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم)؟ هل من موحد یخالف الله فینا؟ هل من مغیث یرجو الله فى اغاثتنا؟

با شنیدن صداى استغاثه امام (علیه السلام) صداى گریه و ناله زنان و كودكان از خیمه‏ها بلند شد(379) در همین هنگام كه امام سجاد (علیه السلام) در خیمه‏ها بود و تنهایى و بى كسى پدر را مى‏دید از جاى برخاست، از شدت ضعف و ناتوانى كه بیمار بود و نمى‏توانست حركت كند بر عصاى خود تكیه زد در حالى كه شمشیرش را با خود به زمین مى‏كشید به سختى به طرف میدان حركت كرد. امام (علیه السلام) كه دید حضرت سجاد (علیه السلام) با آن حال به سوى میدان رزم حركت كرده است به ام كلثوم فرمود جلو او را بگیرد تا با شهادت او دودمان آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) منقرض نشود، از اینرو ام كلثوم حضرت سجاد را كه بیمار بود به بستر خود برگرداند.(380)

پس از آنكه حضرت سجاد (علیه السلام) را به خیمه‏ها برگرداندند امام (علیه السلام) دستور داد زنان و خواهرانش گریه نكنند، آنگاه در حالى كه جامه‏اى از خز سیه فام پوشیده، پوشیده‏(381)، و عمامه‏اى گلگون بر سر نهاده و تحت الحنك آنرا از دو طرف پایین انداخته و عباى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را بر دوش و شمشیرش را به دست گرفته بود، براى وداع كردن با اهل حرم، به خیمه‏ها آمد.

ضمن وداع و خداحافظى در خواست كرد جامه‏اى برایش تهیه كنند كه هیچ كس در آن رغبتى نداشته باشد، مى‏خواست آنرا زیر جامه هایش بپوشد تا پس از شهادت بدنش را برهنه نگذارند، زیرا او قبلاً مى‏دانست كه اهل كوفه وى را مى‏كشند و بدنش را برهنه كرده، لباسهایش را به غارت مى‏برند، چون امام (علیه السلام) درخواست چنین جامه‏اى كرد، زیر جامه كوتاهى برایش آوردند آنرا نپذیرفت و فرمود: این لباس ذلت است من این را نمى‏پوشم! آنگاه یك پیراهن كهنه‏اى برداشت و چند جاى آنرا پاره كرد و زیر لباسهایش پوشید، و درخواست كرد شلوار سیاه رنگى برایش آوردند، آنرا نیز شكافت و زیر لباسهایش پوشید تا آنرا نربایند و بدنش را بدون ساتر برهنه، نگذارند.(382)


ادامه مطلب

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آخرین دعا و آخرین مناجات

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:شنبه 4 آذر 1391-04:40 ب.ظ

امام (ع) در آخرین لحظات حیات و زندگى، چشمهایش را باز كرد و به سوى آسمان متوجه شد و براى آخرین بار با پروردگار خود چنین راز و نیاز كرد:

اللهم متعالى المكان، عظیم الجبروت، شدیدالمحال، غنى عن الخلائق، عریض الكبریاء، قادر على ما تشاء، قریب اذا دعیت، محیط بما خلقت، قابل التوبه لمن تاب الیك، قادر على ما اردت، تدرك ما طلبت، شكور اذا شكرت، ذكور اذا ذكرت، ادعوك محتاجاً، و ارغب الیك فقیراً، و افزع الیك خائفاً، و آبكى مكروباً، و استعین بك ضعیفاً، اتوكل علیك كافیاً.

اللهم احكم بیننا و بین قومنا فأنهم غرونا و خذلونا و غدروابنا و قتلونا، و نحن عتره نبیك و ولد حبیبك محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) اصطفیته بالرساله و ائتمنته على الوحى، فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً یا ارحم الراحمین.(422)

صبراً على قضائك یا رب لا اله سواك یا غیاث المستغیثین‏(423) مالى رب سواك و لا معبود غیرك صبراً على حكمك یا غیاث من لا غیاث له یا دائماً لا نفاذله، یا محیى الموتى، یا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بینى و بینهم و انت خیرا الحاكمین.(424)

اى خدائى كه مقامت بس بلند، و قدرتت عظیمف و غضبت شدید، تو كه از مخلوقات خود بى نیازى، و كبریائیت فراگیر است، به آنچه بخواهى توانائى‏ت رحمتت به بندگانت نزدیك، وعده‏ات صادق، نعمت كامل و شامل، امتحانات زیبا، به بندگانت كه تو را بخواهند نزدیك، و بر آنچه آفریده‏اى محیطى، هر كه را كه از در توبه درآید پذیرائى، آنچه را كه اراده كنى توانائى، و آنچه را كه طلب كنى مى‏یابى، شاكرینت را شكرگزارى، یادكنندگانت را یاد آورى، من نیازمندانه تو را خوانم و فقیرانه بسویت روى آرم، و بیمناكانه به پیشگاهت ناله مى‏كنم، و غمگینانه در برابرت مى‏گریم، و ضعیفانه از تو مدد مى‏جویم و خود را به تو واگذار مى‏كنم كه بسنده‏اى.

خداوندا! تو در میان ما و این مردم داورى كن، كه آنها درباره ما مكر و حیله كردند و دست از یارى ما برداشتند، در مورد ما عهد شكنى و خیانت كردند و ما را كه عترت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و فرزندان حبیب تو محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) هستیم كشتند، پیامبرى كه تو او را به رسالت خویش برگزیدى، و امین وحى خود قرارش دادى، اى ارحم الراحمین در حوادث براى ما گشایش، و در گرفتاریها برایمان رهایى عنایت فرما.

و در نهایت مناجات خود را با این كلمات به پایان برد:

اى پروردگار! كه جز تو خدائى نیست در مقابل قضا و قدرت شكیبایم، اى فریاد رس دادخواهان كه جز تو مرا پروردگارى و معبودى نیست بر حكم و تقدیرت صابر و شكیبایم، اى فریاد رس بیكسان! اى همیشه زنده بى پایان! اى زنده كننده مردگان! اى ثابت و برقرارى كه هر كسى را با كردارش مى‏سنجى! میان من و این مردم حكم كن كه تو بهترین حكم كنندگانى.(425)


ادامه مطلب

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان اسب امام (ع) در روز عاشورا

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:شنبه 4 آذر 1391-04:37 ب.ظ


آنگاه كه امام حسین (علیه السلام) در قتلگاه، در خون خود غوطه ور بود اسب وى آمد دور بدن غرقه به خون و مجروح امام مى‏گشت و پیشانى خود را به خون مقدسش آغشته مى‏كرد.(426) عمر سعد كه این حالت را از آن حیوان مشاهده كرد دستور داد: او را بگیرند كه از بهترین اسبهاى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است، سواران اطراف اسب را محاصره كردند تا آنرا دستگیر نمایند ولى اسب بر آنان تاخت و با پاهاى خود چهل نفر پیاده و ده نفر سواره نظام را به درك فرستاد. پس از مشاهده این امر مجدداً عمر سعد دستور داد آنرا آزاد بگذارید تا ببینم چه مى‏كند، همین كه آنرا آزاد گذاشتند نزدیك بدن به خون غلطیده امام (علیه السلام) آمد و پیوسته یال و كاكل خود را بخون شریفش مى‏مالید و آنرا مى‏بوئید و با صداى بلند شیهه میكشید.(427)

از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت شده است: اسب امام در آن حال مى‏گفت: الظلیمه، الظلیمه، من أمه قتلت ابن بنت نبیها. پس از آنكه سر و گردن خود را بخون آغشته كرد، صیحه كنان و شیهه زنان به سوى خیمه‏ها آمد تا خبر شهادت صاحب خود را به زن و فرزندان امام (علیه السلام) برساند.(428) همینكه زنان حرم نگاهشان به اسب بى صاحب افتاد و دیدند كه با شرمندگى و سرافكندگى، و با زین كج و واژگون بسوى خیمه‏ها میآمد، با موى پریشان و روى گشوده مویه كنان و بر سر و سینه زنان از خیام حرم بیرون دویدند و به سوى قتلگاه روى آوردند(429) خرجن من الخدور، ناشات الشعور، على الخدود لا طمات، و للوجوه سافرات، و بالعویل داعیات، و بعد العز مذللات، والى مصرع الحسین، مبادرات.

ام كلثوم شیوه كنان ناله مى‏زد و مى‏گفت: وا محمدآه، واابتآه، وا سیداه، وا جعفرآه، وا حمزتآه، هذا حسین بالعمر صریح بكربلاء... این حسین است كه در آفتاب سوزان روى زمین افتاده است.(430)

زینب (علیها السلام) فریاد مى‏كشید و مى‏گفت: وا اخاه! وا سیداه! و اهل بیتاه، لیت السماء أطبقت على الأرض، و لیت الجبال تدكدكت على السهل...(431) اى برادر من! اى پیشواى من! ایكاش طاق آسمان به زمین فرود مى‏آمد، ایكاش كوهها سیل صفت برسینه دشتها و بیابانها فرو مى‏ریخت، این سخن میگفت و بسوى امام حسین (علیه السلام) مى‏آمد. وقتى كه نزدیك رسید دید عمر سعد با گروهى از یارانش كنار امام (علیه السلام) ایستاده‏اند و گروه دیگرى عزیز دلش را هدف تیر و دستخوش شمشیر قرار داده‏اند زینب خطاب به عمر سعد كرد و گفت: أیقتل ابو عبدالله و أنت تنظر الیه؟ اى پسر سعد برادرم را مى‏كشند و تو ایستاده و نگاه میكنى؟! عمر سعد دلش بحال زینب (علیها السلام) سوخت و اشكش جارى شد، در عین حال روى از وى برتافت و چیزى نگفت.(432)

و چون حضرت زینب (علیها السلام) دید كه عمر سعد اعتنا نكرد صدایش را بلند كرد و گفت: و یحكم أما فیكم مسلم واى بر شما! آیا در تمام شما مردم یكنفر مسلمان نیست؟ باز هم كسى به زینب (علیها السلام) جواب نداد.(433)

آنگاه كه پسر اضطراب بیش از حد زینب را مشاهده كرد. دستور داد: بى درنگ وارد گودال قتلگاه بشوید و كارش را بسازید، انزلواله و اریحوه. از میان همه، شمر پیشى گرفت و پس از ورود به گودى نخست لگدى بر وى زد، آنگاه روى سینه‏اش نشست با یك دست محاسن شریفش را گرفت و با دست دیگر دروازه ضربه شمشیر بر بدنش وارد ساخت‏(434) و در پایان سرش را از بدن جدا كرد. (لعنت خدا بر قوم ستمگر).


ادامه مطلب

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  






ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic