الگوی ما حضرت زهرا(س)ست.

شهادت حضرت ابوالفضل (علیه السلام)

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:جمعه 3 آذر 1391-10:20 ق.ظ

با گریه کردن  بخون

حضرت ابوالفضل (ع) پس از آنكه دید تمام اصحاب و یاران و افراد خاندانش، شهید شدند و حجت خدا در میان دریایى از لشكر دشمن، تنها مانده است و از هیچ سو مدد و كمكى به سویش نمى‏رسد، و صداى شیون و گریه زنان و فریاد العطش كودكان فلك را كر نموده است، نتوانست آن همه مصیبت را نادیده بگیرد و تحمل بیاورد لذا براى چندمین بار نزد برادر آمد و درخواست اجازه رفتن به میدان كرد.

چون به نظر امام حسین (علیه السلام) حضرت ابوالفضل (علیه السلام) از نفیس‏ترین ذخایر الهى به شمار مى‏رفت كه دشمن از صولت و هیبتش بیمناك و از هر نوع اقدام او لرزه بر اندامش مى‏افتاد و اهل حرم به مناسبت اینكه مى‏دیدند پرچم پر افتخار اسلام در دستش برافراشته است آرامش خاطرى داشتند، از اینرو امام (علیه السلام) آن نفس ابیه قدسیه، دلش راضى نمى‏شد به اجازه میدان بدهد و لذا باو فرمود:

برادر تو علمدار منى، شهادت تو دلیل شكست ما خواهد بود یا اخى انت صاحب لوائى.(368)

حضرت ابوالفضل (علیه السلام) در پاسخ امام (علیه السلام) عرض كرد: دلم از دست این منافقین گرفته و سینه‏ام بفشار آمده، از زندگى سیر شده‏ام، مى‏خواهم قصاص خونمان را از این منافقان، بگیرم قد صاق صدرى، و سئمت من الحیاه و ارید ان اطلب ثارى من هولاء المنافقین.

امام (علیه السلام) فرمود: حال كه تصمیم جنگ گرفته‏اى، پس مقدارى آب براى این كودكان خردسال تهیه كن فاطلب لهولاء الاطفال قلیلاً من الماء. حضرت ابوالفضل (علیه السلام) نخست به سوى سپاه كوفه رفت و آنان را موعظه و نصیحت كرد، و از خشم و غضب خدا برحذرشان داشت چون نصایح و مواعظ آن حضرت در آن گروه نابكار اثرى نكرد خطاب به عمر بن سعد كرد و با صداى بلند فرمود:

اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) است كه اصحاب و یاران، و افراد خاندانش را كشتید، و اینك زنان و دختران و فرزندان وى جگرشان از تشنگى مى‏سوزد، صدایشان به العطش بلند است مقدارى از آب به آنان بدهید فاسقوهم من الماء قد اخرق الظماء قلوبهم چرا آب را روى آنها بسته‏اید با اینكه او مى‏گوید: بگذارید من سرزمین حجاز و عراق را ترك كنم و در روم و هند (هر كجا كه شما مى‏خواهید) بروم، در اینجا سخن حضرت در دل آنان اثر گذاشت و برخى از آنان از شدت تأثر اشكشان جارى شد، ولى شمر (لعنه الله علیه) با صداى بلند فریاد كشید: اى فرزند ابوتراب! اكر تمام روى زمین را آب فراگیرد و اختیار آن در دست ما باشد، مادام كه با یزید، بیعت نكنید یك قطره از آن، به شما نخوامیم داد یا ابن ابى تراب لو كان وجه الارض كله ماءاً و هو تحت ایدینا، لما سقیناكم منه قطره الا ان تدخلوا فى بیعه یزید.

حضرت ابوالفضل (علیه السلام) به سوى برادر برگشت تا گزارش امر را به امر (علیه السلام) برساند. صداى شیون و العطش دسته جمعى اطفال برادر را شنید، غیرت و حمیت بنى هاشمى او به جوش آمد و نتوانست طاقت بیاورد، مشكى را برداشت، بر اسب سوار شد و به سوى شریعه فرات حركت كرد، چهار هزار نفر سپاهى تیرانداز اطراف او را گرفتند و تیرهاى خود را به سویش پرتاب كردند، ولى آن بزرگوار و آن یادگار حیدر كرار كوچكترین بیم و هراسى از كثرت جمعیت تیراندازان بخود راه نداد. پرچم پرافتخار اسلام را بالاى سر به اهتزاز درآورد و به تنهایى بر آنان حمله كرد و آنچنان بر آنان مى‏تازید و قهرمانانشان را به خاك مذلت مى‏افكند كه فكر مى‏كردند حیدر كرار و شیر خداست كه این چنین در میدان كارزار نعره مى‏زند و كسى جرأت ایستادگى در برابرش را ندارد. صفوفشان را درهم شكست و با قلبى آرام و خاطره آسوده بدون كمترین اضطراب و نگرانى از دشمن وارد شریعه فرات شد، و چون مشك را پر از آب كرد خواست خود نیز آب بیاشامد، مشت پر از آب را نزدیك لبهاى خشكیده‏اش رسانید، به یاد تشنگى ابى عبدالله (علیه السلام) و صداى العطش اطفال خردسال آمد تذكر عطش الحسین و اهل البیته، فرمى الماء بلافاصله آب را به فرات ریخت و به خود گفت:

یا نفس من بعدالحسین هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسین وارد المنون
و تشربین بارد المعین
تالل ما هذا فعال دینى (369)

مشك را پر از آب كرد، سوار بر اسب شد و بسوى خیمه‏ها برگشت، چون خود را در برابر سیلى خروشان از دشمن دید كه سر راه او را گرفته‏اند باز بر آنها حمله كرد و بسیارى را كشت و در حین حمله این رجز را مى‏خواند:

لا ارهب الموت اذا الموت زقا
حتى أوارى فى المصالیت لقى
نفسى لسبط المصطفى الطهر وقى
انى انا العباس أغدو بالسقا
و لا اخاف الشر یوم الملتقى (370)

در همین حال كه با شور و شوق فراوان مى‏كوشید تا آب را به خیمه‏ها برساند مردى به نام زید بن رقاد(371) جهنى كه در پشت درخت خرمائى كمین كرده بود با یك روش ناجوانمردانه‏اى بر او حمله كرد و با كمك حكیم بن طفیل سنبسى توانست دست راستش را قطع كند. فرزند حیدر كرار و شیر خدا كه از دست راست مأیوس و محروم ماند هنوز از رساندن آب بخیمه‏ها مأیوس نبود و باز هدف خود را تعقیب مى‏كرد و مى‏گفت:

والله ان قطعتم یمینى
انى احامى ابداً عن دینى
و عن امام صادق الیقین
نجل النبى الطاهر الامین (372)



او از اینكه دست راستش را قطع كرده بودند ناراحت نبود، بلكه تمام هم و غم و ناراحتى اش این بود كه آب را به اطفال و فرزندان برادر برساند، ولى حكیم بن طفیل كه در پشت درخت خرمایى كمین كرده بود، همین كه حضرت عباس (علیه السلام) از آنجا گذشت با همان روش ناجوانمردانه قبل، دست چپ آقا را هم قطع كرد.(373) در این هنگام كه هر دو دست حضرت عباس (علیه السلام) قطع شد مشك را به دندان گرفت و تیراندازان نیز اطرافش را محاصره كردند و مانند قطرات باران از اطراف تیرهاى خود را به سویش رها مى‏كردند كه تیرى به مشك آب و تیر دیگرى به سینه آن حضرت فرود آمد(374) و از حركت باز ماند در اینجا بود كه ستمگرى توانست از نزدیك با عمود آهنین فرق مباركش را بشكافد. آنگاه كه روى زمین قرار گرفت برادرش را صدا زد و فرمود:

علیك منى السلام یا ابا عبدالله) امام (علیه السلام) با شنیدن صداى برادر به بالین او آمد! آه اى كاش مى‏دانستم حسین (علیه السلام) با چه حالى به بالین برادر آمد؟ آیا با حیات واقعى آمد و آن همه مصائب دلخراش و جانگداز را مى‏دید یا با بدنى مجرد و عارى از روح بود كه به قتلگاه برادر و پاره تن خود آمد.

آرى حسین (علیه السلام) آمد و دید بدن برادر را كه فداى قداست و پرهیزكارى شده است، پر از چوبه‏هاى تیر و غرق در خون روى زمین افتاده، مى‏بیند نه دستى دارد كه از خود دفاع كند، ونه زبانى دارد كه رجز بخواند، و نه صورتى كه دشمن را به وحشت بیاندازد، و نه چشمى دارد كه ببیند پاره‏هاى مغز سرش را پراكنده و با خاك آغشته گردیده است. آیا با چنین وضعى، حسین (علیه السلام) دیگر مى‏تواند زنده بماند؟ آیا پس از حضرت ابوالفضل (علیه السلام) براى امام حسین (علیه السلام) دیگر كالبدى بى روح، و جسمى خالى از همه آثار حیات، چیز دیگرى باقى نمانده بود؟ این است كه خود امام از این حالت پرده بر مى‏دارد و بالاى جنازه برادر مى‏فرماید: الان انكسر ظهرى و قلت حیلتى حالا دیگر كمرم شكست و چاره‏ام ناچار شد.(375)

و بان الانكسار فى جبینه
فاند كت الجبال من حنینه
و كیف لا وهو جمال بهجته
و فى محیاه سرور مهجته
كافل اهله و ساقى صبیته
و حامل اللواد بعالى همته (376)

امام (علیه السلام) به دلیلى كه بر كسى روشن نیست و شاید مرور زمان آنرا روشن كند جنازه حضرت عباس را بر خلاف سایر شهداء از جایى كه شهید شده بود جا به جا نكرد و گذاشت همانجا به دور از سایر دفن گردد تا بارگاهش زیارتگاه حاجتمندان گشته و مسلمانان براى زیارت و بهره‏مند شدن از نیایش، و براى تقرب به خداى سبحان فراسویش بروند، و تحت قبه مقدسه‏اش كه در رفعت و بلندى همچون آسمان برتر از همه چیز است با ذكر نیازها و حاجات خود كرامات باهره و معجزات آن حضرت را آشكارا ببیند، و امت، مقام و منزلت خاص او را نزد پروردگار بشناسند، و حق واجب او را كه همان مودت اهل بیت و حب شدید به آن بزرگواران است را اداء كنند و بدانند آن حضرت حلقه وصل بین آنان و بین خدا تبارك و تعالى است. از اینرو خواست امام (علیه السلام) و خواست خداى سبحان این بود كه مقام و مرتبه ظاهرى حضرت ابوالفضل (علیه السلام) شبیه و مانند و مرتبه معنوى آن بزرگوار باشد و آنچه را كه خواستند همان شد.

امام (علیه السلام) به ناچار از كنار بدن پاره پاره و بى دست برادر با حالت انكسار و شكستگى، با یك دنیا غم و اندوه و با چشم گریان به سوى خیمه‏ها برگشت. دید سپاه دشمن دسته جمعى به خیمه‏ها یورش برده‏اند، اشكهاى خود را پاك كرد و خطاب به آنان فرمود:

آیا یارى كننده‏اى هست كه به یارى ما بشتابد؟ آیا پناه دهنده‏اى هست كه ما را پناه بدهد؟ آیا حق‏طلبى هست كه ما را یارى كند؟ آیا خدا ترسى هست كه از جهنم بترسد و از ما دفاع كند؟ اما من مغیث یغیثا؟ اما من یجیرنا؟ اما من طالب حق ینصرنا؟ اما من خائف من النار فیذب عنا؟(377)

در اینجا سكینه كه در انتظار عمویش به سر مى‏برد جلو آمد و سؤال كرد: پدر جان عمویم عباس كجاست؟ این عمى العباس؟

حضرت خبر كشته شدن اباالفضل (علیه السلام) را به او داد، حضرت زینب (علیها السلام) نیز كه این خبر را شنید صدایش به شیون بلند شد و مى‏گفت: وا اخاه، وا عباساه، وا ضیعتنا بعدك، زنهاى حرم همه به گریه درآمدند و امام نیز با آنها گریه كرد و فرمود: وا ضیعتنا بعدك اى واى از بى كسى بعد از تو!

نادى و قد ملاء الیوادى صیحه
صم الصخور لهو لها تتالم
أاخى من یحمى بنات محمد؟
اذ صرن یسترحمن من لا یرحم؟
ما خلت بعدك أن تشل سواعدى
و تكف باصرتى و ظهرى یقصم
لسواك یلطم بالاكف و هذه
بیض الظبى لك فى جبینى تلطم
مابین مصرعك العضیع و مصرعى
الا كما أدعوك قبل و تنعم
هذا حسامك من یذل به العدى
و لواك هذا من به یتقدم



منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حدیث شهادت امام حسین علیه السلام

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:پنجشنبه 2 آذر 1391-07:40 ب.ظ

شهادت حُسَین(ع)

 پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:

إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةٌ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً

ترجمه

شهادت امام حسین(علیه السلام) در دل هاى افراد با ایمان آتش و حرارتى ایجاد مى كند كه هرگز خاموش نخواهد شد.

 

شرح كوتاه:

   پیكار خونین در جهان بسیار بوده كه با گذشت چند ماه و چند سال به دست فراموشى سپرده شده است و گذشت ماه و سال گرد و غبار نسیان بر آن پاشیده; امّا خاطره جانبازى آنان كه در راه خدا و آزادى انسانها، در راه شرف و فضیلت همه چیز خود را فدا كردند فراموش نخواهد شد; زیرا، خدا، آزادى، شرف و فضیلت كهنه شدنى نیست; امام حسین(علیه السلام)و یارانش سر سلسله این مجاهدان بودند.


1. مستدرك الوسایل، جلد 2، صفحه 217.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهادت على اكبر (علیه السلام)

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:پنجشنبه 2 آذر 1391-01:42 ب.ظ

پس از آنكه همه اصحاب و یاران با وفاى ابى عبدالله (علیه السلام) شربت شهادت نوشیدند و دیگر كسى از آنان باقى نماند نوبت افراد خاندان خود آن حضرت رسید. آنان تصمیم گرفتند در راه حفظ اسلام با افتخار و سربلندى تمام نیزه‏ها و شمشیرها را به جان خود. پس از وداع و خداحافظى نخستین كسى كه قدم به میدان كارزار گذاشت ابوالحسن‏(341) على اكبر(342) فرزند رشید خود امام (علیه السلام) بود.

عمر شریف حضرت على اكبر (علیه السلام) در كربلا بیست و هفت سال بوده است، زیرا آن حضرت در یازدهم ماه شعبان سال سى و سوم هجرى متولد شده است. چون با قلم توانائى نمیتوان شخصیت او را ترسیم كرد و با هیچ زبان گویائى نمى‏توان اوصاف عالیه‏اش را بیان نمود لذا بهتر آن است كه گفته شود: او آینه جمال پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و نشانگر خلق و خوى والاى رسول اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) و نمونه منطق رسا و شیواى نبى اعظم اسلام است. به همین جهت، شاعر رسول خدا، حسان بن ثابت درباره‏اش فرموده است:

و أحسن منك لم ترقط عینى
و أجمل منك لم تلد النساء
خلقت مبرءاً من كل عیب
كانك قد خلقت، كما تشاء (343)

در مدح و ثناى على اكبر (علیه السلام) هر كس به اندازه درك و اندیشه خودش شعرى سروده است.

على اكبر (علیه السلام) شاخه‏اى از شجره نبوت و شاخسار ولایت، و وارث همه مآثر طیبه و اوصاف شریفه است، اگر مسئله خلافت و ولایت از طرف خداى سبحان مشخص نشده بود و اگر نام ائمه اطهار را جبرئیل در صحیفه مخصوص خود براى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نیاورده بود راستى كه على اكبر (علیه السلام) براى احراز مقام ولایت و خلافت از هر كس دیگرى لایقتر و شایسته‏تر بود.

چون على اكبر (علیه السلام) خواست روانه میدان كارزار بشود، جدائى و فراقش بر زنان و بانوان حرم، بسیار دشوار و ناگوار بود، زیرا او تكیه گاه حرم و پشت و پناه زنان و دختران و خواهران، محسوب مى‏گشت، و پس از امام (علیه السلام) همه چشم امید به او بسته بودند، با این وصف مى‏دیدند كه: فریادگر رسالت عن قریب خاموش مى‏شود و دیگر ندایش را نخواهند شنید، مى‏دیدند كه خورشید نبوت در حال انكساف و خاموشى است و نوازشش را دیگر نخواهند دید، مى‏دیدند آینه تمام نماى محمدى (صلى الله علیه و آله و سلم) عزم سفر كرده است لذا تمام زنان و بانوان دور او جمع شده و دامنش را گرفته و گفتند:

بر غربت و بیچارگى ما رحم كن، ما طاقت فراق تو را نداریم ارحم غربتنا لا طاقه لنا على فراقك على اكبر (علیه السلام) نتوانست به درخواست بانوان حرم پاسخ مثبت بدهد، زیرا مى‏دید حجت وقت فرزند پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) در میان دریائى از دشمن تنها قرار گرفته، همه دست به هم داده‏اند تا خون پاكش را بریزند از این رو نزد پدر آمد و پس از كسب اجازه بر اسب پدر كه نامش لاحق بود سوار و به سوى میدان حركت كرد.

چون مادر حضرت على اكبر (علیه السلام)، لیلى دختر زاده ابوسفیان‏(344) بود همین كه وارد میدان شد یك نفر از لشكریان ابن سعد با صداى بلند به او گفت: یا على! چون تو با امیرالمؤمنین یزید قرابت و خویشاوندى دارى و ما دوست داریم حق رحم را مراعات كنیم حاضریم به تو امان بدهیم و از جنگ با تو، صرف نظر نمائیم.

حضرت على اكبر (علیه السلام) در پاسخ وى فرمود: قرابت و خویشاوندى من با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مقدم بر آن شایسته‏تر بر رعایت است. پس از آن حمله شدیدى كرد و در ضمن حمله با این شعر، خود و هدفش را معرفش مى‏فرمود:



انا على الحسین بن على
نحن و رب البیت! آولى بالنبى
تا لله لا یحكم فینا ابن الدعى
أضرب بالسیف احامى عن ابى
اضربكم بالسف حتى یلتوى
ضرب غلام هاشمى قرشى

منم على پسر حسین بن على، سوگند به خداى كعبه كه ما اولى به پیغمبریم، به خدا قسم نباید این فرزند فرومایه بر ما حكومت كند، با این شمشیر بر شما مى‏تازم و از پدرم، حمایت مى‏كنم، و این شمشیر را آنچنان بر شما فرود بیاورم كه درهم بپیچید، مانند شمشیر زدن جوان هاشمى قریشى.

ابو عبدالله (علیه السلام) با رفتن على اكبر (علیه السلام) چشمانش پر از اشك شد و نتوانست خوددارى كند، چشمانش را بهم فشرد و خطاب به عمرو بن سعد كرد و چنین فرمود: ما لك؟ قطع الله رحمك كما قطعت رحمى و لم تحفظ قرابتى من رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) و سلط علیك من یدبحك على فراشك تو را چه شده است؟ خدا نسل تو را قطع كند، همانگونه كه نسل مرا قطع كردى و حرمت خویشاوندى و قرابت مرا با پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نادیده گرفتى، و خداوند كسى را بر تو مسلط گرداند كه در میان رختخواب، ذبحت كند. پس از آن محاسن شریفش را به طرف آسمان بلند كرد و (باحالت استغاثه) عرض كرد: خداوندا! تو خود بر این مردم شاهد باشد جوانى به سوى آنان مى‏رود كه از نظر خلقت، خلق و خوى، و از نظر منطق و سخن، شبیه‏ترین مردم به پیامبر تو است، و ما هر وقت مشتاق دیدار سیماى پیامبر تو مى‏شدیم به چهره او نگاه مى‏كردیم. خداوندا! این مردم را از بركات و نعمتهاى زمین، محروم بفرما، و به تفرقه و اختلاف مبتلایشان بگردان! صلح و سازش را میانشان بردار! آنان را بر یك طریقه و روش قرار مده! حكام و فرمانروایانشان را هرگز از آنان راضى و خشنود مفرما! زیرا آنان به وعده نصرت و یارى، ما را دعوت كردند، و سپس به جنگ ما برخاستند.

اللهم فامنعهم بركات الارض، و فرقهم تفریقاً و مزقهم و اجعلهم طرایق قدداً و لا ترض الولاه عنهم أبداً، فانهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا یقاتلونا.

پس از آنكه بر آنان نفرین كرد آنگاه این آیه قرآن را تلاوت فرمود: خداوند آدم و نوح و فرزندان ابراهیم و فرزندان عمران را بر جهانیان برگزید در حالى كه نسلهایى از یكدیگرند و خداوند شنوا و داناست ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین... در واقع منظور از تلاوت این آیه آن بود كه على اكبر (علیه السلام) مانند همه انبیاء و ائمه جزء معصومین و بى گناهان است كه قاتلین او مانند قاتلین پیامبران، خواهند بود.(345)

حضرت على اكبر (علیه السلام) در میدان رزم همچون شیر خشمكین گاهى به جناح راست دشمن، و گاهى به جناح چپ، حمله مى‏كرد و گاهى تا قلب لشكر پیش میرفت و هر قهرمانى را كه با او روبرو مى‏شد همین كه قدرت او را مى‏دید پا به فرار مى‏گذاشت و هیچ دلاورى با او مبارزه نمى‏ایستاد جز اینكه كشته مى‏شد.

یرمى الكتائب والفلا عصت بها
فى مشلها من بأسه المتوقد
فیردها قسراً على اعقابها
فى بأس عریس العرینه ملبد

یكصد وبیست نفر از سواره‏هاى دشمن را به خاك هلاكت افكند و در اثر شدت تشنگى به سوى پدر بازگشت تا اندكى استراحت نماید، و چون تشنگى بیش از حد ناتوانش كرده بود عطش خود را براى پدر یادآور شد اشك از چشمان (علیه السلام) سرازیر گردید و با اندوه و دریغ بسیار فرمود:

عن قریب با جدت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ملاقات خواهى كرد و تو را با دست خود شربتى خواهد داد كه پس از آن هرگز تشنه نخواهى شد، پس از آن زبان على را در دهان گرفت و آنرا مكید، و در پایان انگشترى خود را به على (علیه السلام) داد تا در دهان بگذارد.(346)

على (علیه السلام) انگشترى را در دهان خشكیده خود گذاشت و به مژده ملاقات با جدش رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه امام (علیه السلام) باو داده بود شادان و خوشحال به سوى میدان برگشت و مانند حیدر كرار بر دشمن حمله كرد. گرد و غبار فضاى میدان رزم را فراگرفت، همه جا را تیره و تار كرد و تنها برقابرق شمشیر او بود كه مى‏درخشید. امر به آنها مشتبه شده بود كه آیا على اكبر (علیه السلام) است این چنین طوفنده و كوبنده مى‏جنگد و دشمن راپراكنده مى‏سازد و یا على مرتضى حیدر كرار وصى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است كه به میدان آمده و با خشم و قهر بر آنها مى‏تازد؟ و یا صاعقه آسمانى كه به كمك شمشیر او آمده است كه این چنین از دشمن كشته و از آن كشته‏ها پشته‏ها مى‏سازد؟ على اكبر (علیه السلام) همچنان مى‏خروشید و مى‏جنگید تا اینكه دویست نفر از آنان را كشت‏(347) و كسى جرأت مقابله با او را نداشت تا اینكه: مره بن منقذ عبدى‏(348) گفت: گناه تمام عرب بر من باد اگر داغ او را بر دل پدرش نگذارم‏(349)و او را به عزایش ننشانم، این بگفت و نیزه خود را به پشت على اكبر (علیه السلام) فرو برد(350) و شمشیر را بر فوق سرش فرود آورد تا به ابرو فرقش را شكافت، على اكبر (علیه السلام) دیگر نتوانست بر پشت اسب بماند، همان دم بر گردن اسب قرار گرفت و اسب مى‏رفت كه بدن نیمه جان و خونین او را به خیمه‏ها برساند كه سپاه كوفه، اطرافش را محاصره كردند و بدنش را با شمشیرها قطعه قطعه نمودند و قطعوه بسیوفهم ارباً ارباً.

وقتى كه روى زمین افتاد و در میان خاك و خون خود دست و پا مى‏زد آنگاه صدایش را بلند كرد و با این عبارت با پدر خداحافظى نمود: علیك منى السلام یا ابا عبدالله هذا جدى قد سقانى بكاسه شربه لا اظما بعدها، و هو یقول ان لك كاساً مذخوره سلام بر تو اى ابا عبدالله! اینك جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از جامى كه در دست داشت آنچنان مرا سیراب كرد و دیگر پس از آن هرگز تشنه نخواهم شد، و هم او مى‏فرمود: جام دیگرى براى تو آماده كرده است،(351) امام (علیه السلام) كه سلام خداحافظى خود را شنید بى درنگ به بالین فرزندش آمد و خود را بر بدن بى جان على (علیه السلام) انداخت، و صورت بر صورت او گذاشت‏(352) و فرمود: على جان! پس از تو نابود باد این دنیا، اینان چقدر بر خدا و هتك حرمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) جرأت پیدا كرده‏اند.

على الدنیا بعدك العفا ما اجر اهم على الرحمن و على انتهاك حرمه الرسول(353).

آنگاه فرمود: چقدر بر جدت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بر پدرت حسین (علیه السلام) سخت است كه تو آنها را بطلبى ولى آنها نتوانند تو را پاسخ مثبت بدهند، و چقدر گران است بر آنها كه تو استغاثه كنى باز آنها نتوانند تو را یارى دهند. یعز على جدك و ابیك ان تدعوهم فلا یجیبونك، و تستغیث بهم فلا یغیثونك(354)

پس از آنكه امام (علیه السلام) صورت از صورت على اكبر (علیه السلام) برداشت مشت خود را از خون پاكش پر كرد و به سوى آسمان ریخت و حتى یك قطره از آن خون، به زمین برنگشت. در زیارت آن حضرت به این مطلب چنین اشاره شده است: بابى انت من مذبوح و مقتول من غیر جرم، بابى انت و امى دمك المرتقى به الى حبیب الله بانى انت و امى من مقدم بین یدى ابیك تحتسب و یبكى علیك محترقاً علیك قلبه، یرفع دمك الى عنان السماء لا یرجع منه قطره و لا تسكن علیك من ابیك زفره.(355)

زنان و دختران پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) چشمانشان به جنازه حضرت على اكبر (علیه السلام) افتاد كه با بدن پاره پاره و غرق در خون روى دست جوانان بنى هاشم او را به طرف خیمه شهداء مى‏آوردند، با موى پریشان و سینه‏اى سوزان، و قلبى خونین و با گریه و فریادى فراوان كه به گوش ملأ اعلى میرسید از خیمه بیرون آمدند و به استقبال جنازه على اكبر (علیه السلام) سرازیر شدند كه در جلو همه آنها عقیله بنى هاشم زینب كبرى (علیه السلام) بود كه با ضجه و ناله آمد(356)و خود را روى جنازه حضرت على اكبر (علیه السلام) انداخت آنچنانكه گوئى زینب بر بالین برادرزاده خود از دنیا رفته و جان بجان آفرین تسلیم نموده است:

لهفى على عقائل الرساله
لمارأینه بتلك الحاله
علا نحیبهن و الصیاح
فاندهش العقول و الأرواح
لهفى لا اذتندب الرسولا
فكاذت الجبال تزولا
لهفى لها مذفقدت عمیدها
و هل یوازى احد فقیدها



منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهادت كودك شیرخواره‏

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1391-06:43 ب.ظ

آنگاه فرمود: فرزند شیر خوارم را بیاورید تا با وى نیز وداع كنم. زینب (علیها السلام) فرزندش عبدالله‏(383) را كه مادرش رباب بود به وى داد، امام (علیه السلام) طفل صغیر خود را بر دامن نشانده مى‏بوسید و مى‏فرمود: دور باشند از رحمت خدا این مردم، آنگاه كه جدت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) خصمشان باشد بعداً لهولاء القوم اذا كان جدك المصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم) خصمهم.(384) پس از آن كودك خود را در بغل گرفت و به طرف اهل كوفه آمد تا مقدارى آب برایش در خواست كند، در همین حال كه كودك در بغل پدرش بود حرمله بن كاهل اسدى، تیرى بسویش رها كرد و او را شهید نمود. خون كه از گلوى وى سرازیر شد امام (علیه السلام) با دست خود آنها را گرفت و به سوى آسمان پاشید.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: حتى از آن خون به زمین برنگشت،(385) و در همین مورد است كه حضرت حجت امام زمان (علیه السلام) و عجل الله تعالى فرجه مى‏فرماید:

السلام على عبدالله الرضیع، المرمى الصریح، المتظحط دما و المعصد بدمه الى السماء، المذبوح بالسهم فى حجرأبیه، لعن الله رامیه، حرمله بن كاهل الاسدى و ذویه سلام برعبدالله آن كودك شیرخواره كه بخاك و خون غلطید، و خونش فراسوى آسمان بالا رفت، كودكى كه با تیر در بغل پدر، او را كشتند، خداوند كشنده‏اش حرمله و یارانش را لعنت كند.(386)

پس از آنكه خون گلوى فرزند را گرفت و به آسمان پاشید این جملات را فرمود: این مصیبت نیز بر من آسان است زیرا خداى تعالى آنرا مى‏بیند هون على ما نزل بى، انه بعین الله تعالى خداوندا! اگر نصر و پیروزى در دنیا را از ما گرفته‏اى، در عوض بهتر از آنرا در آخرت نصیب ما بگردان، و انتقام ما را از این مردم ستمگر بگیر كه این كودك من كمتر از بچه ناقه صالح پیغمبر نیست اللهم لا یكون أهون علیك من فصیل، الهى ان كنت حبست عنا النصر فاجعله لما هو خیر منه و انتقم لنا من الظالمین(387) و این مصیبت را كه در دنیا بر ما وارد آمد ذخیره آخرت ما قرار بده و اجعل ما حل بنا فى العاجل، ذخیره لنا فى الآجل.(388)

خداوندا! تو شاهدى كه این مردم شبیه‏ترین فرد به پیغمبرت (صلى الله علیه و آله و سلم) را كشتند اللهم انت الشاهد على قوم قتلوا آشبه الناس برسولك محمد (صلى الله علیه و آله و سلم).(389)

و در همان حال كه خون حضرت على اصغر (علیه السلام) را به سوى آسمان مى‏پاشید صدائى از عالم غیب شنید كه مى‏گفت: یاحسین (علیه السلام)! بگذار على اصغر (علیه السلام) را كه دایه‏اش در بهشت منتظر است دعه یا حسین! فان له مرضعاً فى الجنه.(390)

پس از شنیدن این عبارت، امام (علیه السلام) از اسب فرود آمد و با نوك شمشیر خود قبرى حفر و پس از نماز در حالیكه بدنش را خونمالى كرده بود دفن نمود.(391) و برخى فرموده‏اند كه جنازه حضرت على اصغر (علیه السلام) را كنار سایر جنازه‏هاى شهداى اهل بیت گذاشت.(392)

پس از آن در حالیكه چشم از زندگى دنیا پوشیده بود، شمشیر از غلاف كشید و به سوى این مردم پیش آمد و مبارز طلبید. هیچكس نبود كه از دست او جان سالم در ببرد، جمع كثیرى از آنها را كشت.(393) سپس به جناح راست لشكر حمله كرد و این رجز را مى‏خواند:

الموت أولى من ركوب العار
و العار أولى من دخول النار (394)

و بر جناح چپ حمله كرد و این رجز را خواند:

انا الحسین بن على
الیت أن لا انثنى
أحمى عبالات أبى
امضى على دین النبى (395)

عبدالله بن عمار بن عبد یغوث نقل كرده است: من روز عاشورا در آن لحظات آخر از نزدیك شاهد حال و وضعیت حسین (علیه السلام) بودم، هرگز مغلوبى را كه در امواج خروشان گرفتارى و امواج متراكم محنت كه شكیبائى را به باد مى‏دهد و خردها را از جاى بر مى‏كند در حالى كه دشمن مانند نگین انگشتر اطرافش را گرفته و فرزندان و خاندان و یارانش را كشته باشند متین‏تر و خوددارتر، و دل آرامتر و نترس‏تر از حسین (علیه السلام) را ندیدم و آنچنان ثابت القلب بیائید كه اندكى در اندیشه‏اش تزلزل و در شجاعتش خللى پدیدار نگردید، هیچكس جرأت روبرو شدن با وى را نداشت، آنگاه كه دست به حمله مى‏زد كسى در برابرش نمى‏ایستاد و تمام آنها همچون بزغاله فرار مى‏كردند.(396)

پسر سعد كه این وضعیت را مشاهده كرد بر سپاهیان خود نعره زد كه: مگر نمیدانید این مرد فرزند كسى است كه دلش آكنده و لبریز از علم و ایمان به الله است؟ مگر نمیدانید او فرزند كسى است كه پدرش دمار از روزگار عرب درآورد و كسى نتوانست با او بجنگد و او را شكست دهد؟ شما نمى‏توانید با او تن به تن بجنگید، اگر بخواهید موفق شوید باید از هر سوى دسته جمعى بر او یورش برید. پس از صدور این فرمان از طرف پسر سعد چهار هزار تیرانداز ماهر(397) حمله را آغاز و بسوى خیمه و خرگاه امام حسین (علیه السلام) حركت كردند.

امام (علیه السلام) كه آن یورش ناجوانمردانه سپاهیان عمر سعد را مشاهده كرد بانگ برآورد و به آنها فرمود:

اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از روز قیامت نمى‏ترسید، حداقل در دنیاى خود آزادمرد و جوانمرد باشید، و شما كه خود را عرب با غیرت مى‏پندارید، به اصابت و عربیت خود عمل كنید یا شیعه آل ابى سفیان! ان لم یكن لكم دین و كنتم لا تخافون المعاد، فكونوا احراراً فى دیناكم، و ارجعوا الى احسابكم ان كنتم عرباً كما تزعمون.

شمر كه صداى امام حسین (علیه السلام) را شنید، از وى پرسید: اى پسر فاطمه! چه مى‏گوئى؟

امام (علیه السلام) فرمود: من با شما مى‏جنگم و شما با من مى‏جنگید زنان كه جرم و گناهى ندارند پس جلو این دیوانه‏هاى گستاخ، و بى شرمتان را بگیرید، و نگذارید مادامیكه من زنده‏ام متعرض اهل بیت من بشوند.

شمر این فرمایش امام را پذیرفت و دستور داد سپاهیان مزبور دست از حرم امام (علیه السلام) بردارند و حمله را متوجه خود امام (علیه السلام) بكنند. نبرد سختى در گرفت، در اثر فعالیت فوق العاده و گرمى هوا، تشنگى به شدت بر امام حسین (علیه السلام) غلبه كرد از این رو به سوى شط فرات كه چهار هزار مأمور به سركردگى عمرو بن حجاج بر آن نگهبانى مى‏دادند حمله برد و تمام آنان را از اطراف شریعه پراكنده كرد و با اسب وارد شریعه گردید همین كه اسب دهان نزدیك برد و خواست آب بیاشامد امام (علیه السلام) فرمود:

اى اسب! تو تشنه‏اى و من نیز تشنه‏ام! تا تو آب نیاشامى من نیز نمى‏آشامم! انت عطشان و انا عطشان، فلا اشرب حتى تشرب. گویا اسب سخن امام را فهمید، آب نخورده سر را بلند كرد و منتظر ماند تا امام (علیه السلام) آب بیاشامد، همین كه امام (علیه السلام) دست را بزیر آب فرو برد و خواست بیاشامد، مردى از سپاه كوفه صدایش را بلند كرد و گفت:

تو با آشامیدن آب مشغول كیف كردن هستى و حال آنكه اهل حرمت، مورد اهانت قرار گرفته‏اند؟ أتلتذ بالماء و قد هتكت حرمك؟. امام (علیه السلام) با شنیدن این سخن آب را روى آب ریخت و با لبهاى تشنه و خشكیده از فرات بیرون آمد و به طرف خیمه‏ها حركت كرد، در بین راه سپاه دشمن را با نبرد خود پراكنده كرد تا به خیمه‏ها رسید.(398)

پس از آنكه امام (علیه السلام)، به خیمه‏ها رسید و ملاحظه كرد كه خیمه‏ها و ساكنان در آنها همه سالمند مجدداً با آنان خداحافظى كرد و همه را امر به صبر و شكیبائى نمود، آنگاه جامه‏اى پوشید و خطاب به اهل حرم كرد و فرمود: از هم اكنون آماده بلاء و مصیبت باشید، و بدانید كه خداى تعالى حامى و نگهدار شما خواهد بود، و بزودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت امر شما را به خیر و خوبى برگزار خواهد كرد و دشمنانتان را به انواع و اقسام عذابها معذب خواهد نمود، و در مقابل این همه بلایا و مصیبتها كه متحمل مى‏شوید نعمتها و كرامتها به شما ارزانى خواهد كرد، بنابراین مواظب باشید شكوه و شكایتى بر زبان نرانید و چیزى نگوئید كه از قدر و منزلت شما كاسته گردد استعدوا للبلاء، و اعلموا ان الله تعالى حامیكم و حافظكم، و سینجیكم من شر ایعداء، و یجعل عاقبه أمركم الى خیر، و یعذب عدوكم بانواع العذاب. و یعوضكم عن هذه البلیه بانواع النعم و الكرامه، فلا تشكوا و لا تقولوا بالستنكم ما ینقص من قدركم.(399)

راستى اگر گفته شود كه مسأله وداع از اعظم مصائبى بود كه امام (علیه السلام) در روز عاشورا با آن روبرو شد سخنى به گزاف نخواهد بود، زیرا در آن حالت زنان و فرزندان آل پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) با چشم خود ملاحظه مى‏كردند كه نقطه مركزى و محور اجتماعشان در حال نابودى، و حصار صیانت و حیثیتشان در حال شكستن و حامى عزت و شرفشان در حال مرگ و آقا و سیدشان در حال فراق و جدائى است كه دیگر هیچ گاه بسویشان مراجعت نخواهد كرد، و نمى‏دانستند پس از او از شر دشمنان به چه كسى پناهنده شوند. و به چه كسى دل خوش نمایند. عظمت مصیبت، همه را پریشان و آشفته خاطر كرده بود. همه گرد هم آمدند و اطراف ابى عبدالله (علیه السلام) را گرفتند، برخى از كودكان با ناله جگرگزار درخواست مى‏كردند آنها را به جاى امنى ببرد و برخى دیگر از فشار تشنگى تقاضاى مقدارى آب مى‏كردند!!

در چنین شرائطى بر سرور غیرتمندان و نمونه مهر و شفقت، چه مى‏گذرد كه با بینش وسیع خود مى‏بیند ودایع رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و زنان و فرزندان اهل بیت عصمت و طهارت كه جز پرده عزت و جاه و جلال و بزرگوارى و احترام چیزى ندیده و نمى‏شناختند، باید با پاى برهنه و روى گشاده با فریاد و ناله‏هاى بلند جانسوز كه دل سنگ سخت را آب مى‏كند در این بیابان خشك و سوزان از ستم دشمن و از سلب و غارت و ضرب نى و تازیانه به این سوى و آن سوى بدوند، و غیر از امام سجاد (علیه السلام) كه در بستر بیمارى افتاده است حامى و پشتیبانى نداشته باشند.

فلو ان ایوبا رأى بعض ما رأى
لقال: بلى هذه العظیمه بلواه

اما عقیله بنى هاشم زینب كبرى (علیها السلام) همه این مصائب را با چشم خود مى‏بیند، و مى‏نگریست عروه الوثقاى دین در حال از هم گسستن، و حبل نبوت در شرف انقطاع، و منار شریعت در معرض خاموشى، و شجره امامت در حال پژمردگى و افسردگى است.

تنعى لیوت البأس من فتیانها
و غیوثها ان عمت البأساء
تبكیهم بدم فقل بالمهجه الحرا
تسیل العبره الحمراء
حن و لكن الحنین بكا و قد
ناحت و لكن نوحها ایماء

در همین حال كه اطراف ابى عبدالله (علیه السلام) را زنان و فرندان گرفته بودند متوجه جناب سكینه شد، سكینه‏اى كه درباره‏اش به حسن مثنى فرموده بود: دائماً غرق در یاد خدا است. دید از دیگر زنان فاصله گرفته و در كنارى ایستاده و گریه مى‏كند، نزدیك وى رفت ضمن دلدارى و تفقد از او امر به صبر و شكیبائى اش فرمود و به زبان حال مى‏گفت:



هذا الوادع عزیزتى و الملتقى
یوم القیامه عند حوض الكوثر
فدعى البكاء و للاسار تهیأى
واستشعرى الصبر الجمیل و بادر
و اذا رایتنى على وجه الثرى
دامى الورید مبضعاً فتصبرى

عزیزم! این آخرین دیدار من با شماست، وعده ملاقات من و شما كنار حوض كوثر. عزیزم گریه براى من را ترك كن و خود را براى اسیرى آماده بنما، هم اكنون صبر و شكیبائى پیشه گیر كه گریه بعد از این خواهد بود. آنگاه كه بدنم را روى خاك بینى در حالیكه قطعه قطعه و خون از رگهاى بدنم بیرون مى‏ریزد.

در همین حال كه با زنان و دختران خود سخن مى‏گفت و به دلدارى آنها مشغول بود، عمر سعد به سپاهیان خود گفت:

تا زمانى كه به خود و به زن و فرزندان خود سرگرم است بر او یورش برید، به خدا سوگند اگر از آنها فارغ شود نه میمنه‏اى براى شما مى‏گذارد و نه میسره‏اى ویحكم! هجموا علیه ما دام مشغولاً بنفسه و حرمه، و الله ان فرغ لكم، لا تمتاز میمنتكم عن میسرتكم. بدنبال این فرمان تیرهاى پى در پى به سوى امام رها شد و از میان بندهاى خیمه‏ها مى‏گذشت. تیرى به روپوش یكى از زنها، اصابت كرد در اثر آن زنها، سراسیمه و وحشت زده به خیمه‏ها پناه بردند و پیوسته نگاه مى‏كردند ببینند امام در این بین یكه و تنها چه مى‏كند، دیدند بدون كمترین ترس و بیمى مانند شیرى ژیان بر آنان حمله كرد و آنچنان آنها را از دم شمشیر مى‏گذراند كه داد و فریاد همه بلند شد، و از هر سو تیرها را بسویش پرتاب مى‏كردند و حضرت نیز آنها را به سینه و گلوگاه خود مى‏خرید.(400)

پس از آنكه دشمن را پراكنده كرد به جایگاه اول خود برگشت و پیوسته ذكر لا حول و لا قوه الا بالله العظیم(401)را بر زبان جارى مى‏كرد. در همین حال كه به شدت تشنه بود درخواست مقدارى آب فرمود، شمر در جواب درخواست امام (علیه السلام) گفت: هرگز از این آب نخواهى آشامید تا وارد آتش دوزخ بشوى لا تذوقه حتى تردالنار. مرد دیگرى از سپاهیان كوفه با استهزاء گفت: یا حسین مگر رودخانه فرات را نمى‏گرى كه مانند شكم مار از سپیدى مى‏درخشد!؟ به خدا سوگند از آن ننوشى تا از تشنگى جان سپارى! یا حسین الا ترى الفرات كانه بطون الحیات؟ فلا تشرب منه حتى تموت عطشاً...!

امام (علیه السلام) بر او نفرین كرد و فرمود: خداوندا! او را با لب تشنه بمیران اللهم امته عطظاً. نفرین امام درباره وى به اجابت رسید، پیوسته طلب آب مى‏كرد و آنقدر مى‏آشامید تا از گلویش بیرون مى‏آمد ولى عطش و تشنگى اش فرو نمى‏نشست و بهمین حال بود تا به درك رفت.(402)

امام (علیه السلام) همچنان ایستاده بود كه ابو حتوف جفعى تیرى رها كرد و بر پیشانى وى اصابت نمود، امام (علیه السلام) چوبه تیر را از پیشانى مبارك خود بیرون آورد خون جارى شد و صورت و محاسن شریفش را پر از خون كرد، در این حال امام (علیه السلام) فرمود: خداوندا! بلایى را كه این بندگان یاغى و نافرمانت به سر من آورده‏اند مى‏بینى، خداوندا! آنها را به بلاى تفرقه و تشتت مبتلا گردان، و با ذلت و خوارى آنان را بمیران. خداوندا! احدى از ایشان را در دنیا باقى مگذار! و در قیامت هرگز آنها را مورد عفو و آمرزش خود قرار مده! اللهم انك ترى ما انا فیه من عبادك هولاء العصاه، اللهم عدداً، و اقتلهم بدداً، و لا تذرعلى الأرض، منهم احداً، و لا تغفر لهم ابداً.

آنگاه با صداى بلند بانگ برآورد و فرمود: اى بد امتان! چه بسیار بد عمل كردید درباره اولاد پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) پس از او، این را بدانید پس از من هیچ قاتل و كشتارى در بیم و هراس نخواهید بود، با كشتن من هر جنایتى بر شما آسان خواهد شد، من امیدوارم خداوند با این شهادت، مرا مورد كرامت و لطف خود قرار دهد، و انتقام خون مرا از شما بگیرد یا امه السوء! بئسما خلفتم محمداً فى عترته، اما انكم لا تقتلون رجلاً فتهابون قتله، بل یهون علیكم ذلك عند قتلكم ایاى، و ایم الله انى لارجو ان یكرمنى الله بالشهاده، ثم ینتقم ولى منكم من حیث لا تشعرون.

حصین بن مالك سكونى با استهزاء گفت: اى پسر فاطمه! چگونه خدا انتقام تو را ما مى‏گیرد؟! بماذا ینتقم لك منا یابن فاطمه؟

حضرت فرمود: جنگ و اختلافى در میانتان بوجود خواهد آمد كه خون یكدیگر را به زمین بریزید و پس از آن خداوند عذاب دردناكى بر شما فرود خواهد فرستاد سیلقى بأسكم، و یسفك دمائكم، ثم یصب علیكم العذاب الألیم.(403)

امام (علیه السلام) كه از شدت خستگى و تشنگى همچنان ایستاده بود ناگهان مردى سنگى به پیشاپیش زد، مجدداً خون صورت و محاسن شریفش را فرا گرفت، دامن خود را برگرفت تا خون را از چشمهایش بزداید، یكى از سپاهیان تیر تیز سه شعبه‏اى‏(404) بر قلب مبارك امام نشانه گرفت، امام (علیه السلام) فرمود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله آنگاه سرش را بسوى آسمان بلند كرد و فرمود: خدایا تو مى‏دانى این مردم كسى را مى‏كشند كه غیر از او پسر پیغمبرى در تمام این دنیا وجود ندارد الهى انك تعلم انهم یقتلون رجلاً لیس على وجه الارض این نبى غیره.

پس از آن، تیر را از طرف پشت بیرون كشید، و خون مانند ناودان از جاى آن بیرون مى‏ریخت.(405) دست خود را زیر زخم گرفت و همینكه پسر از خون شد آنرا به سوى آسمان پاشید و فرمود: این مصیبت نیز بر ما آسان است زیر خدا آنرا مى‏بیند هون على ما نزل بى انه بعین الله. خون را به آسمان پاشید و حتى یك قطره از آن هم بزمین برنگشت‏(406)مجدداً مشت خود را از خون پر كرد و بر سر و صورت و محاسن خویش مالید و فرمود: مى‏خواهم با همین حال كه سرم از خون بدنم رنگین است به لقاء الله و ملاقات جدم پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برسم و شكایتشان را به او تقدیم كن و بگویم اى رسول خدا! فلان و فلان مرا كشتند هكذا كون حتى القى الله و جدى رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) و انا مخضوب بدمى و أقول: یا جدى قتلنى فلان و فلان.(407)

با خونریزى زیاد و ضعف فراوان از پاى درآمد و به زمین نشست، و توان نشستن را نیز نداشت كه پیوسته به روى زمین مى‏افتاد.(408) در این هنگام مردى بنام مالك بن نسر نزد وى آمد زبان به ناسزا گشود و سپس شمشیرى بر فرق آن حضرت زد، شب كلاهى كه بر سر امام (علیه السلام) بود پر از خون شد، امام (علیه السلام) فرمود: امیدوارم از خوردن و آشامیدن با این دست، محروم گردى و خداوند تو را با ستمكاران محشور گرداند، پس از آن شب كلاه را برداشت و عمامه‏اى را بر كلاهى پیچید و بر سر گذاشت.(409)


منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهادت حضرت قاسم و برادرش

نویسنده :خادم الرضا
تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1391-06:38 ب.ظ

ابوبکر پسر امام حسن مجتبى (علیه السلام) معروف به عبدالله اکبر مادرش رمله‌ام ولدى‏ (۳۶۲) بود، قبل از برادرش قاسم که هر دو ابوینى بودند به میدان آمد، جنگید عده‏اى از سپاهیان دشمن را کشت و کشته شد. (۳۶۳)

پس از او برادرش حضرت قاسم (علیه السلام) که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود عازم میدان شد، چون امام (علیه السلام) نگاهش به قد و قامت این نوجوان افتاد و دید آماده رزم شده است، دست به گردنش افکند و گریه کرد (۳۶۴) پس از آنکه آرام گرفت اجازه داد به میدان برود وقتى که از خیمه بیرون آمد گوئى ماه شب چهارده می‏درخشید. خیلى ساده با یک پیراهن و زیر جامه و کفش عربى که پوشیده بود شمشیر به دست گرفت و بر دشمن حمله کرد، در همین بین که جد و جهد مى‏کرد بند کفش چپش پاره شد (۳۶۵)، در شأن خود ندید که پسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) در برابر دشمن با برهنه باشد از اینرو بدون اینکه ارزشى براى جنگ، قائل باشد و بدون اینکه از کثرت جمعیت خوفى داشته باشد ایستاد تا بند کفشش را محکم بندد (۳۶۶) در همین حال که مشغول بستن آن بود، عمرو بن سعد بن نفیل ازدى خواست بر او حمله کند، حمید بن مسلم به او گفت: تو را چکار به این پسر بچه؟ همان‌ها که اطرافش را گرفتند تو را بس است، عمرو در پاسخ حمید گفت: به خدا قسم من باید به شدت بر او بتازم، بلافاصله شمشر کشید و سرش را هدف قرار داد، حضرت قاسم (علیه السلام) در اثر ضرب شمشیر با صورت بزمین افتاد و عمویش را به کمک طلبید. امام (علیه السلام) به مجردى که صداى حضرت قاسم (علیه السلام) را شنید مانند شیر خشمگین خود را به به بالین او رساند، شمشیرى بر عمرو فرود آورد که از بازو دسشت قطع شد. با جدا شدن دست نعره‏اى سرداد که صدایش به سپاه عمر رسید، سپاهیان سواره دستى جمعى حمله کردند تا نجاتش دهند در ازدحام و گرد و غبارى که بلند شد زیر دست و پاى اسب‌ها، سینه و استخوانش در هم شکست به درک رفت. گرد و غبار که فرو نشست دیدند امام حسین (علیه السلام) کنار بدن پاره پاره و خون آلود حضرت قاسم (علیه السلام) ایستاده در حالى که دست و پا مى‏زد امام (علیه السلام) میفرمود:

دور باد از رحمت خدا مردمى که تو را کشتند، جدت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و پدرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در قیامت دشمنشان باد بعداً لقوم قتلوک و من خصمهم یوم القیامه فیک جدک و ابوک.

پس از آن فرمود: به خدا قسم بر عموى تو بسیار سخت است که او را به یاریت بخوانى ولى نتواند بتو جواب مثبت دهد، و یا آنگاه که بتو جواب دهد سودى برایت نداشته باشد عزو الله على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک ثم لا ینفعک.

به خدا قسم صداى تو صداى استمداد کسى است که کشته‏هاى فراوان داده و یار و یارانش کم باشد صوت و الله کثر واتره و قل ناصره.

سپس امام (علیه السلام) بدن بى روح و پاره پاره قاسم (علیه السلام) را به دوش کشید و سینه‏اش را روى سینه خود قرار داد در حالى که پاهیش بزمین کشیده مى‏شد و آنرا به سوى خیمه شهداء و کنار جنازه عموزاده‏اش على اکبر (علیه السلام) و سایر شهداء اهل بیت قرار داد (۳۶۷) و سر به آسمان بلند کرد و مردم کوفه را این چنین نفرین نمود. خداوندا! همه آن‌ها را گرفتار عذاب خویش بگردان، و کسى از آنان را فرومگذار، خداندا هیچگاه آنان را مشمول رحمت و عفو خود قرار مده! اى عموزادگان و اى اهل بیت من در برابر مرگ صبر کنید که پس از این هرگز روى ذلت نخواهید دید اللهم احصهم عدداً، و لا تغادر منهم احداً، و لا تعفر لهم ابداً، صبراً یا بنى عموتى، صبراً یا اهل بیتى، لا رایتم هواناً بعد هذا الیوم ابداً.

منابع

نوع مطلب : مقتل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  






ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو